تبليغاتX
دلشده




















دلشده

 

خيلي كوچك بودم كه فهميدم انسانها هستند .

فهميدم كه مادر مهربان است ودوستش دارم .

خيلي كوچك بودم كه فهميدم خدا هست .

امّا من قادر به دركش نيستم .

 بزرگتر شدم كه فهميدم زندگي را مي فهمم و آموختم

 كه كوهستان زندگي را بايد درنوردم .

 بزرگتر شدم كه خودرا درميان امواج متلاطم جواني ديدم

 و خود را همچو ماهي كوچك كه مي كوشد

 زنده بماند ، براي چه ؟ نمي دانم .

سالها گذشت وبزرگتر شدم و با ورود عشق به قلبم

 فهميدم كه هستم و چه كوچكم در برابر خداوند .

 كمي بعد فهميدم عاشقم ومجنون ،

بزرگتر شدم كه خود را اسير ديدم ، اسير بودن .

 بزرگتر شدم كه خودرا غلام قلم ديدم وقلبم را بنده ي نگاهش.

درگير ودار  قلم ونگاه بودم كه فهميدم كوهستان را پشت سرگذاشتم

 و آنگاه كه خودرا در قلّه يافتم

، دنيا رادون وپست ديدم م من ماندم و قلم و يك دنيا سخن .

 امّا وقتي چشمانم را گشودم فهميدم كه خواب بودم.

 نگاه ، قلم ، كوهستان ، مادر ، امواج را درخواب مي ديدم .

واكنون من همان كودكي هستم كه بسيار كوچكم

 وبايد نگاه را باقلم ، امواج را كوهستان و خود را با مادر تجربه كنم .

 ديگرنمي خواهم بزرگتر شوم .

بگذار كودك بمانم كه از كابوس بزرگ شدن

مي هراسم .

 

 

نوشته شده در شنبه 1385/01/26ساعت 22:34 توسط شکوفه آزادگان| |

 

با يك دنيا مهربوني ، قلبهاي آسموني ، همه نامه هاي بسته

 همه گلهاي نو رسته ، همه دلهاي شكسته

 با دو دست پُر عطوفت ، بايك آسمون ستاره

 بايك دنيا از صداقت ، دوتا دل براي بودن

يك قلم واسه نوشتن ، يك كتاب براي خوندن

 بايك صد ترانه آواز ، با يك دنيا پُر از احساس

 توي يك غروب پائيز ، روي صحنه ي دل انگيز

 مي زنم زانو به راهت ، گم مي شم توي نگاهت .

 مي كشم اين قلمم رو روي كاغذاي بي جون

 تابگم كي هستي ، تابگم واسه دل بيمار تويي علاج و تويي درمان .

نوشته شده در چهارشنبه 1385/01/16ساعت 22:2 توسط شکوفه آزادگان| |


Design By : Night Skin