دلشده
خيلي كوچك بودم كه فهميدم انسانها هستند . فهميدم كه مادر مهربان است ودوستش دارم . خيلي كوچك بودم كه فهميدم خدا هست . امّا من قادر به دركش نيستم . بزرگتر شدم كه فهميدم زندگي را مي فهمم و آموختم كه كوهستان زندگي را بايد درنوردم . بزرگتر شدم كه خودرا درميان امواج متلاطم جواني ديدم و خود را همچو ماهي كوچك كه مي كوشد زنده بماند ، براي چه ؟ نمي دانم . سالها گذشت وبزرگتر شدم و با ورود عشق به قلبم فهميدم كه هستم و چه كوچكم در برابر خداوند . كمي بعد فهميدم عاشقم ومجنون ، بزرگتر شدم كه خود را اسير ديدم ، اسير بودن . بزرگتر شدم كه خودرا غلام قلم ديدم وقلبم را بنده ي نگاهش. درگير ودار قلم ونگاه بودم كه فهميدم كوهستان را پشت سرگذاشتم و آنگاه كه خودرا در قلّه يافتم ، دنيا رادون وپست ديدم م من ماندم و قلم و يك دنيا سخن . امّا وقتي چشمانم را گشودم فهميدم كه خواب بودم. نگاه ، قلم ، كوهستان ، مادر ، امواج را درخواب مي ديدم . واكنون من همان كودكي هستم كه بسيار كوچكم وبايد نگاه را باقلم ، امواج را كوهستان و خود را با مادر تجربه كنم . ديگرنمي خواهم بزرگتر شوم . بگذار كودك بمانم كه از كابوس بزرگ شدن مي هراسم . با يك دنيا مهربوني ، قلبهاي آسموني ، همه نامه هاي بسته همه گلهاي نو رسته ، همه دلهاي شكسته با دو دست پُر عطوفت ، بايك آسمون ستاره بايك دنيا از صداقت ، دوتا دل براي بودن يك قلم واسه نوشتن ، يك كتاب براي خوندن بايك صد ترانه آواز ، با يك دنيا پُر از احساس توي يك غروب پائيز ، روي صحنه ي دل انگيز مي زنم زانو به راهت ، گم مي شم توي نگاهت . مي كشم اين قلمم رو روي كاغذاي بي جون تابگم كي هستي ، تابگم واسه دل بيمار تويي علاج و تويي درمان .
| Design By : Night Skin |


