دلشده
مي شد با سايه هاي اقاقي برديوار هاي ترك برداشته ، تابستا ن گرم را احساس كرد . مي شد از صداي كلاغها ، سردي پائيز را . مي شد تمام آرزوها دردستان كوچك كودك خيال بازيچه مي شد ودنياي نه چندان زيباي بزرگان را احساس كرد . مي شد باقلمهاي بي جوهر از احساسهاي گرم نوشت وازدنياي سرد . مي شد بي مقدمه با تو سخن از بي نهايت گفت وبدون زبان از تو خواند آنگاه كه خيره خير ه به من مي نگريستي و بانگاهت همراهيم مي كردي . اي كاش مي شد . . . اي كاش پرنده ي كوچك خيالم از وجودم مي ساخت . همان جايي كه رد پاي نگاهت باقي است .
تو سخن مي گفت و آشيانه اش را دراعماق نوشته شده در جمعه 1385/05/13ساعت
23:59 توسط شکوفه آزادگان| |
| Design By : Night Skin |


