تبليغاتX
دلشده




















دلشده

 

مي شد با سايه هاي اقاقي

برديوار هاي ترك برداشته ، تابستا ن گرم

را احساس كرد .

مي شد از صداي كلاغها ، سردي پائيز را .

مي شد تمام آرزوها دردستان كوچك كودك خيال

بازيچه مي شد ودنياي نه چندان زيباي بزرگان

را احساس كرد .

مي شد باقلمهاي بي جوهر از احساسهاي

گرم نوشت وازدنياي سرد .

مي شد بي مقدمه با تو سخن

از بي نهايت گفت  وبدون زبان از تو خواند

آنگاه كه خيره خير ه به من مي نگريستي و

بانگاهت همراهيم مي كردي .

اي كاش مي شد . . .

اي كاش پرنده ي كوچك خيالم از
تو سخن مي گفت و آشيانه اش را دراعماق

وجودم مي ساخت .

همان جايي كه رد پاي نگاهت باقي است .

نوشته شده در جمعه 1385/05/13ساعت 23:59 توسط شکوفه آزادگان| |


Design By : Night Skin