تبليغاتX
دلشده




















دلشده

 

آدما چشما رو بستن ، تشنه ها لبها رو بستن ، عاشقا در قلباشون و گِل گرفتن .

كوچه ها پُر از سكوتن ، آدما پُر از غرورن ، انگاري كه دل ندارن .

ليلي ها مجنون ندارن ، مجنونا بيابون ندارن ، شاعرا حرفي ندارن آخه ليلي ومجنون ندارن .

قلمم  ناي نوشتن ، نفسم ناي دميدن ، دلكم ناي تپيدن ، حتي چشمام سوي ديدن . . . ندارن .

چون تورفتي و آدما توي شهر احساس ، ديگه مهربون ندارن .

نوشته شده در شنبه 1386/03/26ساعت 23:57 توسط شکوفه آزادگان| |

 

آدما از جنس برگند .

 گاهي سبزند ، گاهي  پائيزن و زردند .

زمستون ديده نميشن . تابستون سايبون سبزند.

 آدما خيلي قشنگن .

 حيف كه هر لحظه يه رنگند .

 

نوشته شده در دوشنبه 1386/03/21ساعت 0:18 توسط شکوفه آزادگان| |

 

 

عاشق شدم ونگفتم .

وقتي گفتم ، نفهميد .
وقتي فهميد ، دير بود چون براي عشق چوب خشك وآتش لازم است .

امّا حالا او چوب خشك است ومن خاكستر شدم .

تلاش نكن اين خاكستر ديگر شعله ور نمي شود .

سالهاست كه از عشق تو مرده ام .

 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/03/17ساعت 15:32 توسط شکوفه آزادگان| |

 

 

ومن در انديشه آنم كه چرا، كتاب دل تو برگي از احساس نداشت !

نوشته شده در سه شنبه 1386/03/08ساعت 15:10 توسط شکوفه آزادگان| |


Design By : Night Skin