دلشده
آدما چشما رو بستن ، تشنه ها لبها رو بستن ، عاشقا در قلباشون و گِل گرفتن . كوچه ها پُر از سكوتن ، آدما پُر از غرورن ، انگاري كه دل ندارن . ليلي ها مجنون ندارن ، مجنونا بيابون ندارن ، شاعرا حرفي ندارن آخه ليلي ومجنون ندارن . قلمم ناي نوشتن ، نفسم ناي دميدن ، دلكم ناي تپيدن ، حتي چشمام سوي ديدن . . . ندارن . چون تورفتي و آدما توي شهر احساس ، ديگه مهربون ندارن . آدما از جنس برگند . گاهي سبزند ، گاهي پائيزن و زردند . زمستون ديده نميشن . تابستون سايبون سبزند. آدما خيلي قشنگن . حيف كه هر لحظه يه رنگند . عاشق شدم ونگفتم . وقتي گفتم ، نفهميد . امّا حالا او چوب خشك است ومن خاكستر شدم . تلاش نكن اين خاكستر ديگر شعله ور نمي شود . سالهاست كه از عشق تو مرده ام . ومن در انديشه آنم كه چرا، كتاب دل تو برگي از احساس نداشت !
وقتي فهميد ، دير بود چون براي عشق چوب خشك وآتش لازم است .
| Design By : Night Skin |


