دلشده
يك گياه سبز مي تونه يك دل سرخ را به باد بده . اوّل فقط يك گياه بود مثل همه ي گياهان ديگه . اينقدر در اينقدر با ريشه اي نازك وبرگهايي ظريف . توي دستان من درست به قدر بند انگشتي كوچيك ودوست داشتني . امّا با بقيه گياهها يك فر ق داشت و اون اين بود كه نگاهم را از همون لحظه اوّل به خودش خيره كرد . نمي دونم من گياه نديده بودم يا كششي در زنده بودنش ؛ كه هيچ وقت به چشم نمي اومد ، وجود داشت كه من رو مجذوب خودش كرد . اون هميشه جاش كناره پنجره بود درست جايي كه خورشيد اوّلين سلامش را نثار مي كرد . فقط دلم مي خواست يك روز صبح روند احترام گذاري به يك گياه را مي ديدي تا مي فهميدي محبوبيت يعني چي . پرده به احترامش كنار مي رفت و پنجره شعله هاي سوزان خورشيد را تحمّل مي كرد و تك تك پرتوها را نثارش مي كرد . نسيم سحري به دستانش بوسه مي زد و خاك تمام وجودش را دراختيار رگ و ريشه هاش مي گذاشت . گلدون روزهاي اوّل فقط لبخند مي زد و من با لبخند او شاد بودم . من هم لبخند مي زدم . او تنها بخشي از زندگي من بود ولي خودش نمي دانست كه زندگي من تنها يك بخش بود . برگهاش كمي بزرگتر شد . اونقدري كه به راحتي مي تونستي نوازشش كني . بعد از اينكه خيالم راحت شد كه انگشتانم به راحتي مي تونند برگهاي سبزش را نوازش كنند بار سفر را بستم و چند روزي رفتم سفر . چند روز اوّل راحت گذشت ولي بعد كم كم حسّ تلخ دلتنگي مثل بُغضي قصد خفه كردن منو كرد . به هر گوشه اي كه ميرفتم يك گلدان ، يك بوته ي سبز يا هر موضوع بي ربطي منو به ياد گياهم مي انداخت . ترس از خزان او بود يا خزان دلم خودم ؟ نمي دونم ! فقط احساس مي كردم بايد هر چه زودتر خودم را بهش برسونم . سفر را نيمه رها كردم و به خانه برگشتم . با اينكه به سرايدار سپرده بودم كه طبق برنامه بهش آب بده ولي پژمردگي و دلتنگي را توي رگ برگهاش مشاهده مي كردم . سرايدار مقصر نبود من مقصر دلتنگي او بودم . مدّتي كه كنارش بودم وشايد همون نگاه اوّل بعد از سفر اون را مثل روز اول سرحال آورد و انگشت من روي برگهاي او جريان زندگي را احساس كرد . ديگه ايمان آورده بودم كه عشق مايه حيات ِ . ما مثل دو تا دوست بوديم . دوتا دوست ؟! چي دارم ميگم . دوتا دوست كه خيلي از هم دور هستن شايد از مادر وفرزند نزديكتر ، يا اينكه مثل زن وشوهر . اصلا ً شايد هم مثل دوتا رفيق قديمي كه آرزوي ديدن همديگر را دارند هرچند كه سالهاست توي دل هم هستند . اصلا ً شايد عشقي جديد ابداع كرده بوديم عشقي افلاطوني بين انسان و گياه حالا ديگه وقتش رسيده بود كه كتاب سي وشش وضعيت نمايشي را تجديد چاپ مي كردند . حالا سي وهفت وضعيت نمايشي داشتيم . رابطه من و گياهم يك رابطه دروني وعميق بود ، يك موقعيت جديد كه نه ليلي و مجنون درگيرش بودند نه سوفوكل و آشيل دركش كرده بودند . احساسي كه ماداشتيم با احساس سميرا ميس و ميرا خيلي فرق داشت و شايد هيچ وقت هنري پنجم يا مكبث احساس مارا تجربه نكرده بودند يا دزيره و ناپلئون يا حتّي ويس ورامين . بايد قلم را برمي داشتم و از اين حسّ جديد مي نوشتم . از اين احساس دروني كه مي جوشيد و خون را در رگهاي من و آب را دررگ برگهاي گياهم به جريان در مي آورد ؛ مي نوشتم . يعني واقعا ً مي تونستم ؟ مي تونستم از اين حس براي بقيه گياهان و بقيه آدمها بنويسم ؟ براي اونهايي كه اين حسّ را تجربه نكردند ؟ وقتي موفّق بشم يك كتاب چاپ مي كنم و اسمش را مي گذارم وضيعت سي وهفتم : جنون سبز . توي فكر بودم كه آيا ويراستار حرفهاي منو قبول مي كنه يا بعد از چند روزي تماس مي گيره و مي گه : (( دوباره بنويس ، وقتي كه تب نداشتي )) دستم را گذ اشتم روي پيشاني ام . من كه تب نداشتم . انگشتم را گذاشتم روي برگ گياهم ، اونم تب نداشت . اون داشت بزرگ مي شد .اونقدر بزرگ كه انگشت من روي برگهاش گم مي شد . امّا هنوز مولكولهاي نوازش من حكم زندگي را براي او داشتند . هرجا مي رفتم با خودم مي بردمش . سر كار ، مسافرت ، سر ميز مطالعه ، كلاسهاي دانشگاه حتّي سينما يا سالن تأتر . روزهاي اوّل بايد مدام براي آدمها توضيح مي دادم : __ اين گياه منه : چرا همرا خودت آوردي ؟ __ خوب ، مي خوام كنارم باشه __ اين گياه براي منه : اين رو كه ميدونم . ولي اينجا كلاس دانشگا ست نه آزمايشگاه گياه شناسي __ مي خوام اون هم به درسهام گوش بده ، يك گياه حق نداره به درس گوش بده ؟ __ گياهمه ، بايد كنارم باشه : امّا اينجا سالن سينما ست . شما جاي يك نفر را اشغال كرديد . __ من براش بليط گرفتم ، او قد من حق داره من از توضيح دادن خسته نمي شدم . او حق داشت كنار من باشه و من درگرفتن اين حق كمكش مي كردم . كم كم اين مسئله عمومي شد . وقتي من وگياهم توي خيابون راه مي رفتيم . آدمهايي را مي ديديم كه گياهاشون را در گلدون گذاشتند وبغل كردند وراه مي رن . مي رفتند سر كار ، مي رفتند خريد ، كتابخانه ، خونه ، بيمارستان حتّي مسجد . همه جا و همه جا يكي گياهش كوچك بود و يكي بزرگ . بعضي ها گلدونشون را روي سرشون مي گذاشتند و بعضي ها روي شونه هاشون خيلي ها گياهاشون را از بقيه پنهان مي كردند . بعضي گياهها سبز ، بعضي ها سبزتر بودند . تا چشم كار مي كرد آدم بود و گلدون .من وگلدونم به اين وضعيت لبخند مي زديم . گياهايي كه براي آدمها سبز مي شدند و آدمهايي كه براي گياهها سرخ مي تپيدند . گياهم بزرگتر شده بود . حدودا ً قد خودم جابه جايي اش مشكل بود ولي او لحظه اي از كنارم دور نمي شد . ما حتّي با هم به دامن طبيعت مي رفتيم . مي نشستيم و بقيّه گياهها را نگاه مي كرديم . گياههايي كه بدون هيچ آدمي سبز بودند . اونها خودشون به دنيا مي اومدند . خودشون زندگي مي كردند وخودشون خزان مي شدند بدون اينكه دستي نوازششون كنه و اين موضوع هميشه براي من جالب بود و واقعا ً چه كسي مي دونه كه طبيعت با نوازش چه كسي بزر گ مي شه ؟؟؟ وقتي از دامن طبيعت به شهر بر مي گشتيم نمي دوني ديدن آدمهاي كه به گياهاشون احترام مي گذاشتند چقدر ديدني بود . آدمهايي كه گلدونهاشون را دوست داشتند وبه اونها احترام مي گذاشتند . اونها هم مثل من گياهشون را نوازش مي كردند ولي نمي دونم چرا فقط گياه من خيلي بزرگ مي شد ! رشد اون جلوي چشمام بود يا بهتره بگم زير انگشتام بود .براش موسيقي مي گذاشتم . با همايون جريان آب را توي رگ برگهاش مي ديدم و با دشتي صورت رنگ پريده اش كه رو به پژمردگي مي رفت .او روز به روز بزگتر مي شد من به او لبخند مي زدم و او با اين نوازش رشد مي كرد و من زير اين نوازش پير مي شدم . مي دوني از كجا فهميدم كه پير شدم ؟ از اونجاي كه يك روز وقتي گياه سبزم را در بغل گرفته بودم و بازحمت زياد حمل مي كردم متوجه نگاههاي مردم شدم . نگاههاي كه به من نبود بلكه به گياهم بود . فهميدم كه اونقدر پير ونحيف شدم كه دربرابر گياه سبزم ديده نمي شم .شايد اين من نبودم كه كوچك شده بودم بلكه گياهم بود كه زياد بزرگ شده بود ، بيشتر از يك گياه معمولي ؛ همين بود كه كم كم من ، زيرسايه بزرگ او گم شدم . اونقد ر كه دستام مي لرزيد و كمرم به اندازه سنگيني گلدون خم شده بود درست مثل يك برگ خزان زده پير ونحيف شده بودم . ولي از شاخه جدا نمي شدم . با تمام اينها هنوز با عشق وعلاقه گلدون را روي دستان لرزانم و شانه هاي بي طاقتم مي گذاشتم و زندگي مي كرد م . وقتي طراوت و شادماني اورا مي ديدم به اندازه بزرگي اش شاد مي شدم لبخندي سخت همراه با اشك روي صورتم پديدار مي شد و بازحمت نفس مي كشيدم درست مثلي يك برگ مچاله شده ي پاييزي زير بار اين عشق له مي شدم وصداي خس خس نفسهايم را مي شنيدم . روزهايي كه همه ي هم و غمّ من نوازش گياه سبزم بود ادامه داشت . حالا گياه من يك گياه سبز بود اينقدر در اينقدر با ريشه اي بزرگ و برگهايي بزرگتر ، مثل هيچ گياه ديگه . اونقدر بزرگ شده بود كه مي ترسيدم انگشتان من براي نوازش كردن او كوچك باشند ؛ خيلي كوچك . اگر مي تونستم همه گلهاي دنيارا برايت مي آوردم . اين متني بود كه در كارت پستال لابه لاي دسته گل گذاشته بود و همين طور كه لبخند صورت معصومش را زيباتر مي كرد دسته گل را بين دستان من مي گذاشت و بانگاهش به كارت ِ ميان گلها اشاره مي كرد. عطر گلها مثل ژاله اي ، از گلبرگ دستهاش جداشد و روي دستان من نشست . فقط حس مي كردم كه توي ابرهاي آسمون يك فرشته سفيد پوش مهربون را ملاقات ميكنم.با همون لبخند مليح هميشگي بين تماشاچيان تأتر گم شد و من با سِقلمه دست همكارم به خودم اومدم وصحنه را ترك كردم . توي رختكن مثل آدمهاي مات ومبهوت روبه روي آيينه گريم ايستاده بودم وبه دسته گل رز ارغواني كه توي دستم بود نگاه مي كردم اون دسته گل توي دستان من بود نه توي دستان بازيگر. بعد از دوسال هنوز اون دسته گل رو نگه داشتم . خشك شده ولي پژمرده نشده چون همه گلها روزي پژمرده مي شن به غير از گل دوستي ما . هربار به دسته گل نگاه مي كنم يادم مي افته كه چقدر گل را دوست دارم و يادم مي افته كه هيچ وقت براي خودم گل نخريدم . الان دو هفته از اجراي نمايش مي گذره . نمايشي كه مي دونم خيلي دوستش داره ولي هيچ خبري از او نيست . نمي دونم دليلش انتخاب من بوده يا انتخاب هنرم ولي مگر هيچ آدمي هم پيدا مي شه كه از خودش جدا باشه ؟ هر روز جلوي آينه گريم مي ايستم و مدّتها خودم رانگاه مي كنم و به بازيگر توي آينه مي گم : اين مختصات آدميه كه توي دل او نشسته . يك صورت با چين وچروك كم وبيش يك جفت چشم كه دنياي اونه و لبهايي كه بيشتر بسته است . ولي نه ، به نظر نمياد براي عشق بشه مختصاتي را تعيين كرد . حسي فراتر از اين بازيگر ِ توي آيينه هست . شايد بشه گفت دوست داشتن مثل بازيگر باگريمه و عشق مثل بازيگر بدون گريم . اوني كه به واقعيت نزديكتره همون ، توي دل آدمه . هر روز من و اين بازيگر توي آينه كلي باهم حرف مي زنيم .خيلي زياد . صداي تمرين ديالوگهاي بقيه ي بچه ها را مي شنويم. صداي خنده هاشون صداي درو تخته هايي كه براي دكور نصب مي كنند و . . . هر چي به ساعت نمايش نزديكتر مي شيم من بازيگر را بيشترگريم مي كنم و من از من دورتر مي شم . بازيگر منو نگاه مي كنه و مدام از توي آيينه بهم ميگه : مي ياد ، امشب مي ياد . ولي باز آخر شب با ، دلي خالي به خونه بر مي گردم و به حرفهاي بازيگر فكر مي كنم . اون هرشب مي گه مياد ، براي ديدن من مياد ولي من مطمئنم كه براي ديدن من مياد . ولي مدتها ست كه رفته و نمي ياد. اين نمايش براي من حال وهواي انتظار گرفته هر شب بازيگر توي آيينه نگاهم مي كرد . چشمانش بي رمق بود و نگاهش هيچ حرف تازه اي نداشت . انگارزندگي براي بازيگر شده بود انتظار و انتظار وانتظار بعد از دوماه تمرين مداوم هر شب روي صحنه نگاهش لابه لاي جمعيّت دنبال گمشده اي مي گشت گم شده اي كه نااميدي مي گفت ، او براي هميشه گم شده . امّا . . . ديالوگها مثل كارهاي روزمرّه تكراري تكراري . بيست وچهار صفحه ديالوگ ملكه ذهنم شده بود ولي كارگردان همين دوشب پيش بهم گوشزد كرد و گفت : (( همين سردي و كرختي بازيته كه تپق هاي ديالوگهارا مي پوشونه ))طفلك بازيگر ِ توي آيينه الان دقيقا ً هجده شبه كه رأس ساعت هفت شب لبخندش را قورت مي ده و تاصدو ده دقيقه همون حرفايي را مي زنه كه شب پيش زده و دقيقه ي صدو يازدهم . . . همون لحظه اي كه يك لبخند كه هيچ كس نمي دونه ازروي اجبار ِ يا . . . روي لبهاش مي شينه . همون موقع است كه پشت لبخندش ، خستگي توي چشمانش موج مي زنه ولي هنوز همون چشم با تمام خستگي ، بين تماشاچيان مي چرخه و مي گرده تا شايد انتظار بيست شبه را به پايان برسونه ولي باز با دلي خالي صحنه را ترك مي كنه و به اتاق گريم احضار مي شه . وقتي بين اين همه چشم ، چشمي منتظرم نباشه چه فرقي مي كنه كه من خودم باشم يا اون بازيگر ِ توي آيينه ؟! يك لحظه چشمانم را مي بندم وهمه جا سياه مي شه به ياد حرفش مي افتم كه مي گفت : (( چشمانت را نبند ، دو تا ستاره از آسمون كم مي شه . )) عطر رُز ذهنم را پُر مي كنه چشمانم را باز مي كنم فقط به اين اميد كه اگر خودش هم نيومده شايد گل فرستاده ولي همكارم رو مي بينم كه داره براي دسته گلش روي ميز گريم جا باز مي كنه . باخودم مي گم : اي كاش با خودش ببره خونه . آخه اينجا همه بازيگرن حتّي اين گلها . شب بعد همون دسته گل را مي بينم كه گلبرگهاي ظريفش زير نورهاي تند وتيز آيينه گريم سوختند . پماد سوختگي يا حتّي يك داروي مُسكن پيدا نمي كنم كه جراحت اين گل رو مرحم بشه و با خودم فكرمي كنم شايد اگر اين هم يه رُز ارغواني بود اين طوري نمي شد. وقتي همكارم را مي بينم لبخندي روي لبهام نقش مي بنده ولي واقعا ً مشخص نيست كه اين لبخند ِ محبّته يا از سر دلسوزي ؟! مسلّماً كسي كه محبّت ديگران را زير نور چراغ گريم مي سوزونه ، از محبّت چيزي سرش نمي شه . همين مي شه كه يك غرور كاذب سراسر وجودم را درگير خودش مي كنه به خودم مي بالم كه هميشه يك فرشته سفيد پوش و مهربون دوستم داره . همين حس ّ قشنگ دوست داشته شدن سيرابم مي كنه و عطش انتظار را كاهش مي ده . امّا چيزي نمي گذره كه هم من وهم اون بازيگر توي آيينه دلمون تنگ مي شه ، انگار صداي دستاي تماشاچيان صداي يك دست را كم داره . نمايش داره به روزهاي آخرش نزديك مي شه ودرست مثل اينكه قراره از كمر ساعت شني رد بشم و من بدون حضور او نه ساعت شني نه نمايش نه دسته گل نه هيچ چيز ديگر را نمي خواهم . از اونجايي كه شب گذشته به خواب نرفتم و تاصبح به ساعت شني و رد شدن از كمرش فكر مي كردم به اين نتيجه رسيدم ، من كه اينقدر انتظار دسته گل را مي كشم پس بهتره فردا براي خودم يك تاج گل بخرم شايد اين جوري دلم آروم بشه وتب انتظارسرد بشه ، ولي صبح روز بعد جلوي هر گل فروشي كه ايستادم ياد دوران كودكي ام افتادم اون وقتي كه مامان برام بستني چوبي نمي خريد مي رفتم وبا پول توجيبي ام براي خودم يك آبنات مي خريدم . همون آبنباتي كه از همه بزرگتر بود . احساس مي كردم اگر آبنبات قدّ كلّه ام باشه آدم موفق تري هستم .لحظه اي به خودم اومدم و ديدم ساعتها ست جلوي گل فروشي به گلها خيره شدم .واقعا ً كي مي دونه وقتي چشمها به جايي خيره مي شن آدم به چي فكر مي كنه ؟ راهم را كشيدم و اومدم سالن نمايش . درتمام مجموعه ، صحبت از نمايش ما بود . فروش خوب نمايش بين هنرمندان و هنردوستان سرزبانها افتاده و همه اين فروش خوب را مديون بازي من مي دونستند. وقتي با جملات پيچيده يا خيلي عاميانه از حضورم در اين كار تشكر مي كنند فقط لبخند مي زنم چون حقيقتا ً دليلش را نمي فهمم . نمي فهمم كه چرا بعد از بيست و چهار شب اجرا هنوز حسّ خوشايندي از كارم ندارم. شايد اين تعريفها و تمجيد ها هم يك بازي باشه . واقعا ً كدوم بازيگر مي دونه كه مردم براي چي دوستش دارند ؟ اين سوالي بود كه بعد از اجراي شب بيست و پنجم توي آيينه گريم از بازيگر پرسيدم . اون شب دلم نيومد گريمها را پاك كنم جلوي آيينه با همون گريم و همون لباس ايستادم و گفتم : (( ببين تو ، تويي و من ، من . تو بيست وپنج شب اجراي خوبي داشتي ، فروش نمايش را بالا بردي و توي اين لباس واين گريم منو پنهون كردي ولي من هر شب گريمت كردم ديالوگهات را مرور كردم روي صحنه پاكوبيدم ، حنجره ام را پاره كردم ؛ تا تو ، بزرگ بشي و به آرزوهات برسي .ولي تو چي ؟ . . . واسه من چي كار كردي ؟ جز اينكه هر شب منو به يك خيال محض اميدوار ميكني ! )) با عصبانيّت گريمم را پاك كردم لباسهايم را عوض كردم به خودم گفتم بازيگري و فكر مي كني او به خاطر تو مياد ؟ نكنه انتظار اون دسته گل را مي كشي ؟ شايد هم فكر كردي عشق به همين راحتي به دست مياد كه بري توي يك دست لباس و يك نقاب گريم ؟ بهت قول مي دم او براي ديدن من مياد نه براي ديدن تو . طفلي بازيگر مظلوم و بي صدا توي آيينه فقط به من نگاه مي كرد و هيچي نمي گفت .اون شب خيلي زود سالن را ترك كردم به خانه رفتم . سعي كردن به بي خيالي برام كار راحتي نبود چون او ديگه خيال نبود واقعيتي بود كه با كوكهاي ريز به قلبم دوخته شده بود . اجراي بيست وهفتم و بيست وهشتم و . . . هم گذشت داشتم كم كم به اين ناهنجاري تلخ خودم را عادت مي دادم . گاهي بايد در كنار كجي ها راست بالا بري و من داشتم اين را ياد مي گرفتم . شب سي ام تمام هوش و حواسم را جمع كار كردم . هميشه آخرين اجراها مهمترين اجراها بود . افراد خبره اي خودشون را به اين اجرا مي رسوندن و نمايش را محك مي زدند . مي خواستم حا لا كه نيومده و نمايش را نديده حداقل خبر نمايش با گرمي بيشتري به دستش برسه . يك مرتبه ديگه تمام ديالوگها را با درنظر گرفتن ميزانسن و حركات صحنه اي و بازيگر مقابلم مرور كردم . بازهم به نمايش نامه مراجعه كردم ريزه كاري ها را مجدد تمرين كردم . قبل از شروع روي صحنه راه رفتم و تمرين كردم و . . . نمايش در اجراي آخر هم تمام شد و بهتر از بيست و نه شب گذشته اجرا شد . باتمام وجود لبخند مي زدم خوشحال وراضي بودم . صداي كف زدن تماشاچيان بيشتر از هر شب ديگري توي گوشم مي پيچيد براي اداي احترام سرم را پائين آوردم و وقتي بلند شدم . . . فقط احساس كردم كه توي ابرهاي آسمون يك فرشته سفيد پوش مهربون را ملاقات ميكنم.با همون لبخند مليح هميشگي بين تماشاچيان تأتر گم شد و من باسِقلمه دست همكارم به خودم اومدم وصحنه را ترك كردم . توي رختكن مثل آدمهاي مات ومبهوت روبه روي آيينه گريم ايستادم و دسته گل رز ارغواني كه توي دستم بود نگاه مي كردم . حالا بازيگر توي آيينه به من لبخند مي زنه داره به من تبريك مي گه . منهم به او لبخند مي زنم . ولي دلم براش مي سوزه آخه اون رز ارغواني نداره . دل مي رود ز دستم صاحبدلان خدا را دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا يكي بود ، هيچ كس نبود . غير از خداي مهربون . روزي يا شبي يا نيمه شبي يا شايد هم دَم غروبي ، خداوند انسان را آفريد . امّا من گمان مي كنم خداوند انسان را در شب آفريد . زير نور مهتاب آن هنگام نه گرمايي بود و نه عطشي . در حقيقت داستان انسان از آنجايي شروع شد كه خداوند از تكه گِل سفت شده اي انسان را خلق كرد. خدا هر چقدر صبر كرد گِل انسان خشك نشد و انسان هيچ حركتي نكرد و درست مثل يك تكه گِل بي خاصيّت به زمين ِ خدا چسبيده بود . خداوند گِل را فوت كرد تا بلكه زودتر خشك بشه . و بدين گونه بود كه خداوند از روح خود در انسان دميد . گِل انسان خشك شد ، انسان روح وجان گرفت ، بيدار شد. او مي ديد ، مي شنويد ، لمس مي كرد . انسان شاد و راضي در بهشت خدا زندگي مي كرد . همه ي شادي و سرزندگي از همان فوت ِ خدا بود . انسان هر شب ماه را نگاه مي كرد و دعايش مي كرد . او زندگي اش را مديون ماه بود . چراكه انسان مي دانست اگر خداوند او را در روز مي آفريد گرماي خورشيد گِل او را خشك مي كرد و خداوند هيچ گاه او را فوت نمي كرد و آن وقت انسان . . . امّا حالا ديگر انسان تنها يك گِل خشك وبي خاصيّت نبود . او يك نفس ، يك فوت بود كه همه چيز را مي ديد و احساس مي كرد. همه چيز ، حتّي آنهايي را كه نمي ديد ، مي ديد . زمان گذشت و گذشت . انسان دوّم وارد زندگي انسان اوّل شد . انسان دوّم يك سارق بود . يك سارق بي تقصير . بعضي سارقها دست توي كيفت مي كنند ، بعضي ها دست توي جيبت مي كنند بعضي ها دست توي كالسكت مي كنند بعضي ها دست توي مقالت مي كنند وبعضي ها هم دست توي دلت مي كنند . انسان دوّم از همون دسته آدمهايي بود كه دست توي دلت مي كرد . گشته بود و گشته بود دست توي دل خيلي از آدمها برده بود ولي چه فايده ؟ دست خالي برگشته بود . تا اينكه روزي يا شبي يا نيمه شبي ويا شايد هم دَم غروبي نگاهش به دل انسان اول افتاده بود . حجم زيادي از دل او را فوت اشغال كرده بود . او هم كه مدّتها دنبال اين چنين دلي مي گشت فوت را برداشته بود . بيچاره انسان دوّم بي گناه و بي تقصير بود . وقتي خدا داشت انسانها را فوت مي كرد كه زودتر خشك بشن ، او عجله كرده بود و زودتر از جايش بلند شده بود . اين بود كه در اين زمينه كم نصيب بود و فوت خيلي كمي توي دلش داشت . هنوز هم اگر توي چشمانش نگاه مي كردي مي فهميدي كه كاملا ً خشك نشده ، هنوز يكمي گِلي بود . به همين خاطرفوت انسان اوّل را برداشته بود . انسان اوّل و انسان دوّم باهم دوست بودند .انسان اوّل به قدري در چشمان انسان دوّم ريز شده بود كه اصلا ً متوجه ربوده شدن فوتش نشده بود . او روز وشب كارش اين شده بود كه توي چشمان انسان دوّم خيره بشه . چراكه توي چشمان او دنبال فوت خدا مي گشت . خيلي دوست داشت ببيند كه او چقدر توي چشمانش فوت داره . نگاهش مي كرد ، بهش فكر مي كرد ، باهاش حرف مي زد ، خوابش را مي ديد . . . ولي هيچ وقت توي چشمان او فوتي پيدا نمي كرد ، هيچ وقت . او دنبال چيزي بود كه نبود . بعد از مدّتي انسان اوّل ديد كه از چشمانش اشك مي ريزه ، صداي تپشهاي قلبش را شنيد ، ديد كه وقتي پلكهايش را روي هم مي گذاره عكس دوتا چشم را مي بينه . صداي نفسهايش راشنيد و . . . اوّل فكر كرد به آنفولانزاي حسّي مبتلا شده ولي بعد متوجه شد كه چيزي سرجايش نيست . در طي يك پلك به هم زدن فهميد انسان دوّم سارق چيره دستيه . فوت خدا سرجايش نبود . آن وقت بود كه توي چشماي انسان دوّم مي شد فوت راكامل ديد . ديگه فوت خدا توي دل انسان دوّم بود . انسان اوّل بي قرارشد ،، بي تاب شد ،، شبها خواب نداشت و روزها آرامش . هزاران مرتبه براي انسان دوّم نامه نوشت تاشايد فوت را به او بر گردونه . هزاران مرتبه با هاش حرف زد . حتّي براش هديه خريد تا شايد فوت را برگردونه . امّا انسان دوّم نه حرف ، نه هديه ، نه هيچ چيز ديگري را با فوت خدا عوض نمي كرد . او تازه به چيزي رسيده بود كه نرسيده بود . حالا سالها از از اون اتّفاق مي گذره و آن دو تا انسان همچنان در پي فوت خدا به دنبال يكديگرند . انسان اوّل هر با به عكس انسان دوّم نگاه مي كنه دلش مي خواد فوت را از چشمان او پس بگيره ولي فوت تا عمق وجود انسان دوّم فرورفته و دستان انسان اوّل بهش نمي رسه . ولي يكبار شنيدم كه انسان اوّل به انسان دوّم مي گفت : من فوت را آسان به تو دادم ولي سخت به دست مي آورم . (( كه عشق آسان نمود اوّل ولي افتاد مشكلها )) وانسان دوّم در جوابش گفت : شايد روزي يا شبي يا نيمه شبي يا دَم غروبي كه خدا تورا آفريد ، فوت را براي من در تو دميد . گويا خداوند من را براي تو آفريد .
ساعت بالاي سرم تيك تيك مي كرد . منتظر بودم عقربه ثانيه شمار برسه روي دوازده و صداي زنگ ساعت بلند بشه و بكوبم توي سرش . چراكه نزديك به يك ساعت بود كه بيدار بودم و انتظار صبح را مي كشيدم . صداي زنگ ساعت هم مثل روزهاي قبل بود . تكرار مكررات . وقتي توي آشپزخانه مي چرخيدم و سعي مي كردم با خوراكيها ، اسم صبحانه را از بودنم در آشپزخانه بر پيشاني ام حك كنم صداي راديو مزه صبحانه را مثل زهر ما ر توي حلقم تلخ كرد . شنودگان عزيز اكنون به اين آهنگ باهم گوش مي دهيم : بذار خيال كنم هنوز به فكرمي . . . بذار خيال كنم هنوز وقت غروب به يادمي . . . بذار خيال كنم هنوز هم دوستم داري . . . بذار خيال كنم هنوز . . . نه نمي خواستم خيال كنم . نمي خواستم توي اوهام دوباره گم بشم . اصلا ً دلم مي خواست امروز فكرو خيال را بي خيال بشم . راديو را خاموش كردم و از خونه زدم بيرون . سر چهارراه خيره به چراغ قرمز بودم با اينكه تصميم گرفته بودم امروز رويا وخيالات را كنار بگذارم ، چراغ قرمز منو به ياد قلب سرخي كه توي نامه قبلي ازش ياد كرده بود ، انداخت . هنوز چشمام از خيره شدن به نور قرمز قيلي ويلي مي رفت كه از ماشين جلويي دختر جواني پياده شد و لبخندي به همسرش زد . دستي براي هم تكان دادند و از هم جداشدند . تنها اين جمله روي كاغذهاي ذهنم شكل گرفت : جدايي !؟ لبخند !؟ مگه جدايي هم لبخند داره ؟ در محل كارم خيلي سعي كردم كه فكر نكنم ويا حداقل فكر كردنم را نشان ندم . آخه اون روز خيلي بيشتر از ديگر روزها منتظر بودم . منتظر !؟ واقعا ً من منتظر چي بودم ؟ نه شايد انتظار نبود شايد انطباق ، انطباق دادن روحيه خودم با اطرافيانم . چون من از بيست و چهار ساعت به غير از چهار ساعتي كه درخواب بودم ، تقريباً نوزده ساعت و پنجاه ونه دقيقه را در افكارم سير مي كردم . اون يك دقيقه هم تعلق داشت به آف تايمهايي كه به دلم اختصاص مي دادم . چون به نظر من دل آدمها استراحت نمي خواست . دل خود به خود شارژ مي شد . مي دوني چه جوري ؟ يك نيرويي از توي آسمونها يا شايد بالاتر از آسمونها . حالا ما را چه به شارژ دل ؟ كلمه شارژ باعث شد نگاهي به گوشي موبايلم بندازم . بله حدسم درست بود. مثل هميشه دوباره شارژ نبود . توي ترافيك بهترين راه براي نگاه نكردن به بقيه ماشينها چك كردن اس ام اس هاي رسيده بود . كلي اس ام اس اومده بود. شماره هاي عجيب وغريب كه بعضي آشنا و بعضي نا آشنا بودند . ولي اسمي كه دنبالش بودم را پيدا نكردم . دنبالش !؟ مگه من دنبال كي بودم ؟ نه بابا من كه دنبال او نبودم . فقط . . . فقط . . . فقط انگار بدم نمي اومد اسمش را روي گوشي موبايلم بخونم . توي همين افكار ضد ونقيض بودم كه گوشي خاموش شد . صبح اوّل صبح و پايان شارژ گوشي . ظاهرا ً موبايل هم كمكم كرد كه كمتر بهش فكر كنم . غروب از محل كارم زدم بيرون . خيلي دوست داشتم شاد وخندان باشم . امّا هرچي سعي كردم به دنبال عاملش بگردم ، هيچ موردي پيدا نكردم . خسته تر از آن بودم كه به خانه برنگردم و استراحت نكنم . ديگه از ترافيك ماشين خبري نبود . ترافيك آدمها بود.درست مثل زنبورها همشون جلوي كندويي به اسم سينما جمع شده بودند و وزوز مي كردند . نگاهي به سر در سينما انداختم . بازيگري با چهره اي نه چندان دوست داشتني كه نيشش تا بنا گوش باز بود يا يكي ديگه كه خط گريم روي پيشوني اش درست مثل ماژيك قرمزي كه بچه اش روي صورتش نقاشي كرده بود جلوه مي كرد . يا اون دختري كه سعي مي كرد با آرايش زياد بازي بدش را پنهان كند . . . جداً زنبور ها براي ديدن اينها به سينما مي رفتن ؟ مگه هيچ گلي توي اين شهر پيدانمي شه كه زنبورها روش بشينن ؟ من كه يك گل داشتم ، هرچند خيلي از من دور بود . امّا خوب ،، بازهم به خودم غرّه شدم وگفتم : (( من يك گل دارم ، يك گل هميشه بهار )) اگه همه يك گل داشتن ، يك گل هميشه بهار ، ديگه زنبورها مجبور نبودن برن سينما . آخ آخ يادم رفت قرار بود فكرش را نكنم . آخه فكرش مثل سرنخ كامواست . سرش را بگيري قل مي خوره و مي ره باز مي شه و . . . گربه ها خيلي كاموا را دوست دارن . ولي بعضي آدمها مي ترسن كه گربه باشن و كاموا بازي كنن . اونقدر به خودم فشار آورده بودم بهش فكر نكنم كه سردرد شدم توي همين سردرد به خودم تلقين مي كردم كه سردردم به خاطر فكر كردن به اونيست . به خاطر فشار كارو ترافيك و آلودگي هواست . درخونه من و خرسي جلوي تلويزيون بوديم و با نگاههاي بي رمق و خسته تلويزيون نگاه مي كرديم . چشماي خرسي دكمه اي بود . برق مي زد ولي چشماي من ، عين چمنهاي پاركهاي پائين شهر شده بود . روبه خزون بود . ولي او هميشه بهم مي گفت چشم مخملي . فكرش را بكن چشم ِ مخملي ! مثلا ً مردمك چشم از جنس پارچه مخمل سبز باشه . . . حالا احساس مي كردم پُرزهاي مخمل چشمام از بين رفته حالا جنس چشمام عوض شده . شده ساتن براق . چون توش پُر از اشكه . اشك ؟ من كه اهل گريه نبودم . چه مرگم شده ؟ خودم هم نمي فهمم . ولي هر چي باشه به خاطر فكر كردن به اونيست . اصلا ً به خاطر فكركردن نيست . من كه امروز فكر نكردم امروز كه خيلي سعي كردم به فكرش نباشم . نه ، نه . . . احتمالاً آلودگي هوا بوده . يا شايد تلويزيون . نور تلويزيون توي تاريكي اتاق ، آره احتمالا ً همينه . راستي زنبور ها چه جوري توي كندوي تاريك فیلم مي بينن ؟ نيمچه چرتي زدم وقتي پلكهام را باز كردم خرسي هنوز داشت تلويزيون نگاه مي كرد. آخه اونكه چشماش ساتن نشده بود . رفتم توي آشپزخانه حوصله درست كردن شام رانداشتم . در يخچال را باز كردم هنوز شكلاتي كه برايم فرستاده بود توي يخچال بود . دلم مي خواست بخورمش . ولي ، حيف بود . آخه خودش كه نبود حداقل شكلات سمبلي از او بود . بي خيال شدم . شكلات را برداشتم . براي اينكه بهش فكر نكنم كاغذ شكلات را باز كردم . اوّل مردد بودم ولي يكي توي كلّه پوكم مي گفت : بخور ، بخور كه فراموشش كني . شكلات ها را با ولع ، دوتا دوتا پرت مي كردم توي دهنم . لپم پُر شده بود . همه را يك جا خوردم . جعبه مقوايي شكلات را دردست گرفتم و اومدم روي مبل ولو شدم . مثل يك پسر بچه نادون دو لپي شكلات مي خوردم .جعبه توي دستم بود خرسي با تعجب نگاهم مي كرد . فكر كنم با خودش گفت : احمق ! پسره از فرط عشق ديوونه شد ه . نمي تونستم حرف بزنم ولي توي ذهنم جوابش را دادم : احمق اون چشماي براقته . عاشق هم خودتي من نه فكر مي كنم نه عاشقم . شكلات را مي خوردم ولي جعبه اش را كه نمي تونستم بخورم ، واي بد شد اگه نتونم جعبه اش را بخورم دوباره بهش فكر مي كنم . چشمهامو بستم . دولپي مشغول نشخوار كردن افكار بودم . تلفن زنگ زد ،عُمراً بتونم جواب بدم . بايد زود شكلاتها را بخورم وبعدش يك فكري براي جعبه اش بكنم . نمي خوام بندازمش توي آشغالها . آخه مي ترسم يكي از رفتگرهاي محل ببينه و بفهمه كه من بهش فكر ميكنم . خيلي بد مي شه اون وقت همه جا مي پيچيد كه من بهش فكر مي كنم . تلفن همچنان زنگ مي زد . چشمهامو بستم . بازم شدم همون پسر بچه نادون چون فكر مي كردم اگه چشمهامو ببندم نمي شنوم . پلكهام و روي هم فشار دادم تا كمتر بشنوم حاضر نبودم جعبه شكلات را از توي بغلم كنار بذارم و بادستام گوشهام را بگيرم . پيغام گير تلفن صداش بلند شد :لطفا ً پس از شنيدن صداي بوق پيغام خودرا بفرمايئد . . . . صداي او پشت خط به شيريني شكلاتها بود . گفت : (( سلام عزيزم ، خيلي به فكرت بودم . گفتم يه حالي ازت بپرسم . به هر حال مواظب خودت باش. . . شب به خير . )) چشمهامو باز كردم . حالا ديگه پُرزهاي مخمل چشمام دوباره برگشته بود . من دوباره چشم مخملي بودم . بايك قلب شكلاتي . خرسي از خنده غش كرده بود . ومن به طرف تلفن دويدم . واي دير شده بود . او تلفن را قطع كرده بود ولي صداي او هنوز توي ذهنم مي پيچيد . امروز خيلي سعي كردم بهش فكر نكنم . امّا اوهمه زحتمهاي منو به باد داد . ديگه نمي خواستم تلاش كنم . همون بهتر كه زحمتهام به باد رفت . آخه هيچي مثل فكركردن به تو براي من شيرين نيست . حتّي اين شكلاتها . روزي كه تو مي رفتي هوا گرم بود . خورشيد وسط آسمان مي درخشيد گلهايي كه در آخرين ديدار برايم آوردي ، پژمرد. نمي دونم از گرماي زياد بود كه پژمرد يا از غم رفتن تو ! عصر يخي دوراني كه هوا سرد مي شه ، سرد ِ سرد . برف مي باره چهل روز و چهل شب . بدون هيچ وقفه اي همه جا سفيد پوش مي شه . ديگه نماي هيچ ساختماني را نمي توني ببيني . حتّي برجهاي بلند شهر هم تا كمر دربرف فرو مي رن . پارو مثل كيف دستي مردم مي شه ، هر كسي يك پارو دستشه . حتّي بچه هاي كوچك هم پاروهاي كوچك دست مي گيرن. هر جا كه مي خواي قدم بذاري بايد پارو كني . آدمها به قدري لباس مي پوشن كه فقط چشمهاشون پيداست . بعضي ها كه چشمهاشون هم پيدا نيست . وقتي توي كوچه ها و خيابونها راه مي ري پاهات به شاخه هايي گير مي كنه . برفها را كنار مي زني و متوجه مي شي تا بلندترين شاخه درخت برف اومده و تو روي درختان ِ مدفون شده در برف راه ميري . مردم روي پشت بامها را پارو مي كنن واز روي پشت بامها رفت وآمد مي كنن . ديگه هيچ اتومبيلي روشن نمي شه . اتومبيلها در قالبهاي يخ مدفون شدند. سيني مي شه وسيله حمل ونقل آدمها . اگر مجرد باشي يك بشقاب استيل هم كفايت مي كنه و اگر عيال وار باشي بايد مجمع سوار بشين. بچه هاي كوچك با انگشتاي كوچيكشون كه از سرما سرخ شده كنگره هاي دور مجمع را مي گيرن و پدر هدايتشون مي كنه . عاشقها براي هم گل يخ مي برن و . . . بعد از چهل روز وچهل شب برف قطع مي شه . سوز سردي همه شهر را در بر مي گيره به قدري سوز شديد مي شه كه صداي اون را از لابه لاي درزهاي خانه مي توني بشنوي . همه چيز يخ مي زنه . گربه ها توي كوچه ها در حال راه رفتن فريز مي شن . مردم نمي تونن از خانه ها شون بيرون بيان . سوخت تمام مي شه . مردم تخت خوابهاشون را تكه تكه مي كنند و پشت در وپنجره ها مي كوبن . تكه هاي يخ از دودكش توي شومينه ها مي افته . مجبور مي شي بهترين كتابهات را براي گرم شدن بسوزاني . آتش ها خاموش مي شه . كبريتها تمام مي شه . شعله ها توي هوا يخ مي زنن . بچه ها ازفرط گرسنگي گريه مي كنن. اشكها شون قنديل مي بنده . دماسنج يخ مي زنه و نمي توني بفهمي كه چند درجه هوا سرد شده . شايد پنجاه شايد شصت شايد هم بيشتر همه تشنه و گرسنه اند . نيرويي براي شكستن يخها نمي مونه . درو پنجره ها از فشار يخ مي شكنه . برفها وارد خونه ها مي شن . خطوط تلفن يخ مي زنه و در حالي كه داري آخرين اخبار را درمورد برودت هوا مي بيني ، اون هم خاموش مي شه .لابه لاي انگشتان دست ِ آدمها ، پره هاي يخي شكل مي گيره .دورتا دور سقف خانه ها قنديل مي بنده آدمها با قنديلهاي تيز به جون همديگر مي افتند ، همديگر را مي كُشند و مي خورند . قلم دست مي گيري تا اين خاطرات يخي را بنويسي ولي جوهر قلم يخ زده و كاغذ چغر شده . درلابه لاي رگهاي مغز بلورهاي يخ پديد مي ياد . توي رگها به جاي خون ، يخ در بهشت جريان داره . فقط تعدادي آدمهاي عاشق قلبهاشون مي تپه . آدمها نشسته ، ايستاده ، خوابيده يخ مي زنن و مي ميرن . زنده ها آه مي كشن و خاطرات خوش گذشته را مرور مي كنن . امّا آه هم توي هوا منجمد مي شه. هر چه زمان بيشتر مي گذره قطر يخ آدمها بيشتر مي شه . تنها يك شمع ِ روشن توي خانه داري كه باخاموش شدن شمع عمر تو هم به پايان مي رسه . دوست داشتي در اين لحظات آخر دستانش را بگيري وبهش بگي كه هميشه عاشقش بودي . امّا بدنت از نوك پا تا گردن يخ زده . تنها مرور خاطرات خوش گذشته ، از انجماد مغزت جلوگيري مي كنه . امّا كم كم شمع هم خاموش مي شه براي آخرين بار اسمش را صدا مي زني ، امواج صدايت در هوا به بلوري يخي تبديل مي شه و روي صورتت مي افته . قنديلها بلندتر وبلندتر مي شن . سعي مي كني چشمانت را نبندي ولي تيزي قنديلها اجازه نمي دن . قطر يخ كه دور تا دور بدنت را پوشانده بيشتر وبيشترو بيشتر مي شه . در شهر سكوتي بر پا مي شه همه جا وهمه چيز يخ مي زنه . حتّي قلبهايي كه روزي مي تپيدن . تو برگشتي . بالاي سر ِ قالب يخي من نشستي و برايم گريه مي كني . اشك زلال تو از روي گونه هاي تب دارت به روي قالب يخ من مي چكه ، همون يك قطره اشك تا عمق يخ فرو مي ره وبه قلب يخي من رسوخ مي كنه . يخ ِ من آب مي شه . زمين گرم مي شه صداي شكستن يخها را مي شه بشنوي . آدمها از توي قالب يخهاشون بيرون مي يان . درختها دوباره سبز مي شن . ماشينها حركت مي كنند . بخار از توي دودكش خونه ها بلند مي شه . شعله ها گرم مي شن گرمتر و گرمتر . درختها جوانه مي زنند و گلها يكي پس از ديگري از خاك بيرون مي آيند . آفتاب وسط آسمون شهر مي تابد ، گرمتر از هميشه . من ، اشك را از روي گونه هاي خيس تو پاك مي كنم و تو مي خندي. شعله هاي گرم لبخند تو ، يخ ِ قلب من را آب مي كنه . بوم بوم . . . بوم بوم . . . بوم بوم . . . قلب من ، دوباره براي تو مي تپه .
| Design By : Night Skin |


