دلشده
پنجره شاد شد و روح پرواز گرفت مرغك كوچك دل ناي آواز گرفت بر تب گونه ي من اشك سيلاب گرفت لحظه اي كه نام من برلبت جاي گرفت الهي شب سحر كردم ، نبودي به ناله قصّه سر كردم ، نبودي در خانه زدم در را گشودي وليكن خود در آن خانه نبودي الهي من چه كردم دگر بار نگاه سبز خود از من ربودي ؟ طرح لبخند تو را ديدم و باز هم زنده شدم واي برمن كه به يك خنده چنين آشفته شدم اين كه طرحي است مجازي عزيزا ، خنده بر آن لب شيرين كه ببينم ، نكند كُشته شوم ؟ دل از هجران دشوار ، شكايت برد دريا به موجي آمد و گفت : مشو غمگين ز دوران ، مشو دلگير ايّام چو خواندي آمدم باز ، كنارت هستم اي جان به لبخندي صميمي جوابش دادم امّا ، زدستم دورتر گشت ، برفت تا عمق دريا تو هم چون موج دريا گهي نزديكتر آي ؛ بشو آرامش جان گهي با دوري خود ؛ دلم را ساز بي تاب كجا برم كه يا د تو نپيچه توي لحظه هام چي كار كنم با اسم تو نشكنه بغض توي صدام؟ چه جور بگم به آدما قصه ي دل سپردنم چه جور ترانه سر بدم تا بدونن عاشقتم ؟ چي كار كنم كه واژه ها بگن صداي قلبمو چه جوري گريه سرندم وقتي كه نيستي تو باهام ؟ هر كه از د يده رود دل بشود جايگهش واي برمن كه دلم جاي تو بود و روزگار ،،، راه ديدار تو را بر من بست فقط گاهي به لبخندي ، به جادويي كه در چشمان خود داري توشادم كن نواي خنده هايت را نثارم كن فقط گاهي بخوان خطي ، كتاب قصه هايم را تو باوركن تمام غصه هايم را تو پر پر كن فقط گاهي پروانه اي آرام در باوري مي خفت گويا كه در خوابش شمعي به او مي گفت : با يك نفس ، يك آه خاموش كن ما را تا من نسوزانم آن بال زيبا را در يك نمايش : دل بازيگر روي صندلي هاست و دل تماشاچي روي صحنه مي رسد پيغامي از عزيزي ، ياري مي گذارم بر هم ، پلكهاي پُر نم پشت اشكهايم مي زند او لبخند مثل چشمانش سبز مثل دستانش گرم مي گشايم چشمم چيست ؟ جز ورق ، جز دفتر پلكهايم پُرنم بوسه ها بردفتر . . . قلم من امشب مي كشد يك لبخند تا بخواني آن را وبخندي برمن (: سرمه دانم امروز ، پُر از عشق تو شد من چه سبزم امروز ، چشم من رنگ تو شد مهربان عشق بيار همه اينجا مُردند در دلها بسته ، خنده ها پژمردند مهربان عشق بيار آسمان هم ابريست جاي خورشيد اميد ، ظلمت دلتنگيست مهربان عشق بيار آدمكها خوابند بلكه با نشتر عشق ، آدميّت يابند مهربان عشق بيار و به خورشيد بتات شعله هاي دوستي ، سالهاست افسردند مهربان عشق بيار بال پرواز كم است گر تو بالم بخشي ، جايگاهم عدن است شانه اي خواهم زد گيسوان انتظار گيسوان مي ريزند بر ستون شانه ها بازهم شب شده است ، شانه هايم بي قرار شانه ام مي لرزد ، بي تو در رنج فراق شانه هاي من كجا ؟ شانه هاي گيسوان شانه از دستم فتاد ، گيسوانم بي قرار . . . شانه هايم خم شدَ ست زير بار انتظار شانه هايت پس كجاست ؟ خداوندا . . . قسم بر عاشقان دل شكسته به اميد همه درهاي بسته قسم بر سبزي فصل بهارت به اميد نگاه سبزوارش قسم بر قرص ماه سكه وارت به آن روي قشنگ همچو ماهش قسم بر پيچك آشفته حالم كه مي پيچد به اميد محالم قسم بر پاكي بال فرشته كه مي ريزد برآن اشكهايم ، رشته رشته قسم بر يوسف ، نور ِ ديده كه اميد از دل كنعان بريده مرا با درد عشقش آشنا كن همه غمهاي او بر من روا كن مرنجان قلب كوچك يار نازم بگردان روزگاران وفق حالش خداوندا ، تو كه والاترين حدّ تواني مرا ، اين درد جانكاه جدايي ، صبوري بخش تا مي تواني قطره قطره واژه ها مي چكد به دفترم كو ، كجاست دست تو تا بگيرد دست من ؟ اشكها ، سرد و گرم واژه ها ، زهر و قند انتظار ديدنت مي كشد مرا به غم اشكها ، بي قرار واژه يعني انتظار بشكن اين سكوت سرد بازگير دست من واژه هاي سرد را محو كن ز دفترم با نگاه خود بگو سر رسيد انتظار قطره هاي اشك را پاك كن ز گونه ام با نگاه خود بچين واژه را ز دفترم پُرشدست دفترم از تمام واژه ها ، از سكوت اشكها اشك بهر واژه ها ، واژه يعني انتظار واژه يعني انتظار مي كشم دستي بر غبار پنجره ماه در آسمان تو ، در قلب من بغض در حنجره باز انگشت من بر اشك پنجره سالهاست چشم من مي كشد انتظار ، تا ببيند تو را پشت اين پنجره تا بشويد خدا ، خاك اين پنجره گاهي بنگر ، آسمان را چون ابر ندارد اين توان را همچون دل من صبور باشد از دوري چشمه ي نگاهت اشك وغم خود نهان بدارد بازهم دل آسمان گرفته ست گاهي بنگر ، آسمان را مي آيم و مي آيي من ، مست شكـيـبايي تو ، عاشق ديداري من ، بي تاب نگاه تو تو ، خنده به لب داري بگشاي دو دستت را بر وسعت تـنهاييم بگشاي كه آغوشت چون مأمن تـنهايي است بگشاي دودستت را مي آيم و مي آيي كهنه شدم همچو ورق بر سر دفتر دلت لب بگشا ، با ز بگو ، هست دلت به ياد من ؟ در ره تو پير شدم ، برگ شدم ، همچوخزان زرد شدم لب بگشا ، حرف بزن ، هست دلت به ياد من ؟ روزنه ي سبز دلت ، حرف دگر نمي زند : (( هست دلت به ياد من )) بگو كه پانگذارند به خانه ي من كه نواي گام تو پُر كرده ساز دلم بگو كه دل ندهند به روز وصل دلم كه وصل تو پُر كرده آرزوي دلم بگو كه دل نبرند ز سينه ي من كه دل به مهر تو دادم ز روز ازل بگو ننويسند به من نامه ي عشق كه خانه ي تو پُر شده ز نامه هاي من بگو كه نپرسند ز من دليل پا پس كشيدنم كه هيچ دليل ندارم براي عاشق شدنم به خاطر خودم نيست كه مي گويم بيا دل ِ سنگ فرش خيابان . . . براي قدمهايت درخت بيد . . . براي شانه هايت كوچه ي تنها . . . براي نگاه سبزت تنگ شده . تو بيا ،، وقتي در كوچه ي تنها برروي سنگ فرشها قدم گذاشتي و بر بيد مجنون تكيه دادي ، دستانت را به گرمي مي فشارم و مي گويم : اينها بهانه بود . من دلم براي تو تنگ شده . . . دستي بر قلم بردم تا متني از رويا ها بنويسم . امّا از آنجا كه قلمم با نگارش فيلمنامه آشنا تر بود ، شعري اپيزوديك سرودم . شايد اين نوع شعر سبك جديدي باشد كه تلفيقي از شعر وسينما است . طبعيت : روي هر شاخه ي گل قطره اي از شبنم روي هر كوه بلند تكه اي از بهمن روي هر ابر سپيد قطره اي از باران روي هر دامن سبز گلشني از سوسن روي هر سرو ِ بلند لانه اي از ساران روي هردشت ودمن بركه اي هست روشن شهر : سر در ِ هر خانه نام زيباي خدا سر هر بامي هست گل سوسن ، گل ياس بر سر هر جاده تا بخواهي پيش باز سر چهارراهها نيست ، گل فروشي تنها برسر هرتقويم روزعشق ماه ِ وصال دل شكستن مشكل ، دل سپردن آسان من وتو : كار ِ پستچي هامان بردن دل به سر منزل يار صندوق دلهامان پُر ز نامه هاي ناب لحظه ها پُر ديدار ، غصه ها مان بيكار همه رويا ها ناب ، همه دلها آرام كار ِ من پرورش بذر وفا كار ِ تو گسترش مهر و صفا گرچه دوريم همه از اين رويا ، ولي اميد به من مي گويد كه مي آيد فردا با همه روياها . پنجره را گشودم آسمان را وجب كردم ، از كف دستم بزرگتر نبود . اتاق پُر شد از آسمان . مثل عشق تو در قلب ِ من . درهاي قلبم را براي تو گشودم ، قلب ِ من پُرشد از تو نمي دانم ، در قلب كوچك من چگونه اين عشق پهناور جا شده است ؟ من همان پنجره ام ،، تو همان آسمان مي تركد بُغضي بر گلويي كوچك مي نشاند دردي در عبوريك قلب مي نشيند آهي بر لباني كوچك مي نشيند اشكي بر دوچشمي دريا مي تكاند دستي ، خاك اين دفتر را نام من اينجا هست ، زير اين كاغذها مي ربايد چشمم نام زيبايت را ياد آن شب خوش ، كه نوشتي اينجا : نام زيبام را ، نام زيبايت را ازجمال روي تو چشم ِ دلم روشن شد با خنده ي تو خزان غم گلشن شد از سلام شيرين و كلام گرمت تلخي فراق ، شيرين چون شربت شد هرچند كه ديدار من و تو بس كوته بود شادي خدا در وصال ما روشن شد بي تو نفس سنگين شده آهنگ دل غمگين شده شعرم كه روزي شاد بود بي تو چه غم آگين شده روزم شب و شب تار ِ تار بي تو زمان سنگين شده عكست درون قا ب دل با ما چه سر سنگين شده اين آتش از سوز دل است با عشق تو اين قلب مس ، زرين شده ميان پرده هاي شب ماه جوانه مي كند ستاره بارعشق خود شانه به شانه مي كند ميان سجاده من نياز ناله مي كند اشك به روي گونه ام جوي روانه مي كند فقط دلم يواشكي تو را بهانه مي كند شاخه هاي نازك درخت سيب بعد از سرماي سخت زمستان انتظار بهار را مي كِشيد . بعد از خزانهاي پي در پي ، سرماي كُشنده وحجم خالي برف برروي شاخه هاي كم طاقت . . . انتظار شكوفه را مي كِشيد . من نيز همچون درخت سيب پس از فراقهاي پي درپي ، انتظارهاي كُشنده و حجم خالي دستانت برروي انگشتان ظريفم . . . منتظر ديدارت هستم . شكوفه با بهار به ديدار درخت سيب رفت . . . تو ، با نگاه سبزت به ديدار شكوفه بيا . هفت سين من : سبزي چشمان تو سروي از اندام تو ساقه ي دستان تو سيرت زيبا ي تو سيري ز افكار تو سيره ي پاك تو و سوره ي نام تو است. عيدي ام : يك سبد پُر پنجره يك بغل پُر ز بهار قد يـك آغوش دل قد يـك دنيـا وفــا بس كه به در دوخته ام چشم به انتظار تو پـيـنه ي درد بسته است بر در انتظار صبح بس كه ز عاشقي زدم بوسه به نامه هاي تو واژه به واژه سوختند تك تك نامه هاي تو بس كه در انتظار تو اشك به گونه ام چكيد بحربه چشم من رسيد ، رنگ زروي من پريد بس كه دخيل بسته ام بر حرَم وصال تو دست ِ دلم پـيـنه بست در غم انتظار تو بوي تو را گرفته است غنچه كوچك لبم بس كه ز عاشقي زدم بوسه به عكس ماهِ تو
| Design By : Night Skin |


