دلشده
گره امشب تا صبح از بخت قلم بگشودم به جز اسم قشنگت در ورق نام دگر نسرودم قلم فرياد سرداد كه اي واي چرا يارَت نمي آيد به ديدار ؟ بگفتم يار من درخواب ناز است كه او اين آسودگي را نياز است قلم فرياد سرداد كه اي واي تو بي تاب و تو بي خواب و تو بي يار ! او آسوده درخواب واست و رويا ؟ بگفتم اي قلم ، شاكي مبادا كه او يار است و من دلداده ي يار قلم شاكي شد از دست من ويار نوشت تا صبح اشعار بيمار سحر گاهم بخواندم قصه ي او : نبود رسم وفاداري ياران دلي بي تاب و دلدارش در آرام
| Design By : Night Skin |


