بگذار کودک بمانم
خيلي كوچك بودم كه فهميدم انسانها هستند .
فهميدم كه مادر مهربان است ودوستش دارم .
خيلي كوچك بودم كه فهميدم خدا هست .
امّا من قادر به دركش نيستم .
بزرگتر شدم كه فهميدم زندگي را مي فهمم و آموختم
كه كوهستان زندگي را بايد درنوردم .
بزرگتر شدم كه خودرا درميان امواج متلاطم جواني ديدم
و خود را همچو ماهي كوچك كه مي كوشد
زنده بماند ، براي چه ؟ نمي دانم .
سالها گذشت وبزرگتر شدم و با ورود عشق به قلبم
فهميدم كه هستم و چه كوچكم در برابر خداوند .
كمي بعد فهميدم عاشقم ومجنون ،
بزرگتر شدم كه خود را اسير ديدم ، اسير بودن .
بزرگتر شدم كه خودرا غلام قلم ديدم وقلبم را بنده ي نگاهش.
درگير ودار قلم ونگاه بودم كه فهميدم كوهستان را پشت سرگذاشتم
و آنگاه كه خودرا در قلّه يافتم
، دنيا رادون وپست ديدم م من ماندم و قلم و يك دنيا سخن .
امّا وقتي چشمانم را گشودم فهميدم كه خواب بودم.
نگاه ، قلم ، كوهستان ، مادر ، امواج را درخواب مي ديدم .
واكنون من همان كودكي هستم كه بسيار كوچكم
وبايد نگاه را باقلم ، امواج را كوهستان و خود را با مادر تجربه كنم .
ديگرنمي خواهم بزرگتر شوم .
بگذار كودك بمانم كه از كابوس بزرگ شدن
مي هراسم .