خرده جنایتهای زنا شوهری
چند شب پيش شاهد نمايش تله تأتر خرده جنايتهاي زناشوهري با بازي محمد رضا فروتن و نيكي كريمي از شبكه چهار سيما بوديم . اين نمايش در گذشته با بازي ميكائيل شهرستاني و افسانه ماهيان برروي صحنه رفته بود . ولي اين بار با كارگرداني بسيار ضعيف مواجه شديم بازي ها به قدري سرد وغير طبيعي بود كه ترجيح مي داديم به جاي ديدن اين تله تأتر به مطالعه ي نمايش نامه بپردازيم چراكه علاوه بر بازي هاي ضعيف ، نمايش نامه هم در بعضي صحنه ها تغييراتي پيدا كرده بود . چندين صحنه و ديالوگ به طور كلّي از متن حذف شده بود كه قاعدتا ً به دلایل فرهنگي در صدا وسيماي ايران قابليّت اجرا ندارد و چه بسا نمايش نامه ها كه به همين منوال از اجرا منصرف مي شوند و به صورت کتاب در اختيار مردم قرار مي گيرند و اين گونه هيچ اجحافي در حق ّ معنوي متن و نويسنده اعمال نمي شود . به همين ترتيب ديالوگها نيز حذف گشته و يا در قسمتي از متن اصلي نمايش نامهمي خوانيم كه
ژيل مي گويد : كي پيروز مي شه ؟
و ليزا جواب مي دهد : كسي كه كوتاه مياد . اون كه اختيار بازي رو دست بگيره .
در صورتيكه در تله تأتر ليزا جواب مي دهد : كسي كه صبرش بيشتره .
و از آنجايي كه متن نمايش نامه متكي بر ديالوگها مي باشد اين تغييرات هرچند كلمات كوچك و جزئي باشند امّا معنا ومفهوم احسا س و عقايد شخصيّت داستان را به كلي تغيير مي دهد .
نمايش نامه (( خرده جنايتهاي زنا شوهري )) متني عميق و خارج از قواعد كلاسيك و نمايش نامه نويسي را دارا مي باشد امّا به دليل وفاداري نويسنده به دوشخصيّت اصلي داستان ، ليزا و ژيل و پرداخت عميق آنها يكي از نمايش هاي پُر بيننده مي باشد .
اريك امانوئل شميت نويسنده پليسي – جنايي نويس فرانسه كه نوشتن را از يازده سالگي شروع كرد نگارش نواي اسرار آميز در سال 1996 و مجموعه داستان گلهاي معرفت ، حسّ ماورائي و عرفاني خود رانيز به رشته تحرير در آورده است . او شخصيتي بسيار آرام و ساكت دارد و دربيشتر نوشته هايش ازجمله خرده جنايتهاي زنا شوهري شخصيّت واقعي خودش را مي توان پيدا كرد . نويسنده يا خبرنگاري كه براي اداي عشق با معشوقه اش مشكل دارد . گويا او عشق را حسي فراتر از از روابط زنا شوهري مي داند و همين است كه روابط زنا شوهري را به گونه اي جنايت تلقي مي كند جنايتي كه تمامي زنان و مردان براي ارضاي روحي و جسمي خويش به كار مي برند و از عالم عرفاني عشق غافل مي مانند .او نمايش نامه نويسي را با شب وولوني ( 1991 ) شروع كرد واخيرا ً نمايش تكنو تيك احساسات را به روي صحنه برده است از کتابهای او نواي اسرار آميز (1996 ) ، عشق ناگفته مهمانسراي دو دنيا و مجموعع داستان گلهاي معرفت را مي توان نام برد . امّا درميان تمامي اين آثا نمايش نامه خرده جنايتهاي زناشوهري موفّق ترين نمايش نامه اوست كه در سال 2001 جايزه تأتر فرهنگستان فرانسه را به خود اختصاص داده است .
ليزا و ژيل زن وشوهري كه سابقه ي پانزده سال زندگي مشترك دارند با عشق و علاقه ي زياد باهم زندگي مي كنند . ژيل بر اثر حادثه اي دچار فراموشي شده و داستان درست از همين جا به روي صحنه مي رود . ژيل سعي مي كند با سوالات متعدد زندگي گذشته و شخصيت خود را پيدا كند و ليزا با پاسخهايي كه مي دهد مرد آرماني خود را به تصوير مي كشد . . .
در پرده هاي مياني گفتگوها طوري پيچيش پيدا مي كند كه تماشاچي يا خواننده گمان مي كند ليزا تنها پرستاري بيوه است كه در بيمارستان از ژيل مراقبت مي كرده و از اينجا به بعد قصد دارد از فراموشي او سواستفاده كرده و خود را به جاي همسر ژيل جا بزند . اين ايهام كه از طريق گفتگو ها به بيننده القا مي شود تا پايان نمايش وجود دارد به حدّي كه در نهايت بيننده نمي داند كه ژيل و ليزا زن وشوهري با سابقه ي زندگي مشترك پانزده ساله هستند يا ليزا بيوه زني است كه تاريخچه اي را به ژيل تحميل مي كند !!!
در بطن كلّي داستان هردو شخصيّت يه نحوي در گير عشق هستند . علاقه اي كه از شدّت به نفرت ويا شك و سوظن تبديل شده است . اريك امانوئل شميت رابطه ي زن و مرد را تنها يك رابطه حيواني تلقي مي كند كه عشق را دستاويز خود كرده است . همان طور كه دريكي از ديالوگهايش مي گويد : (( چيزي كه سبب مي شه زن ومرد باهم ازدواج كنند ، خشونته )) در نظر او ازدواج پايان عشق است ليزا و ژيل هردو عاشق هستند حال يا پانزده سال با هم بودن يا اينكه در يك آن دل به هم سپرده اند زمان مهم نيست . مهم اين است كه اكنون بر روي اين صحنه از نمايش ژيل و ليزا با قلبهاي عاشق يكديگر را دوست مي دارند . با اينكه براي منطقهاي خود با يكديگر جدل مي كنند ، امّا هيچ كدام نمي توانند يكديگر را ترك كنند . در چندين صحنه شاهد هستيم كه نتايج جر و بحثهاي آنها سبب مي شود تا ژيل يا ليزا تصميم بگيرند كه بروند امّا ديگري مانع مي شود . چرا كه هنوز ته مانده اي از عشق سوزانشان مانع جدايي اشان مي شود . شايد روزي عدم اعتماد ، آنها ار از يكديگر دور كرده امّا همان روز هم به دليل علاقه ي زياد يكديگر را تنها و تنها براي خود مي خواستند .
هردوشخصيّت داستان بسيار احساس لطيف و شخصيّت ظريفي را دارا هستند .
ژيل : مردي است كه تكه هاي نان را نمي خورد چراكه معتقد است تكه هاي نان اشكهاي نان است كه وقتي نان را مي بر يم از چشم نان جاري ميشود . لامپهاي سوخته را عوض نمي كند چرا كه معتقد است براي مرگ روشنايي بايد عزاداري كرد . كمي عاقلتر از ليزا است واين به دليل وجود شخصيّت مردانه اوست . مغرور و خودخواه است ودرديالوگي مي گويد : (( هميشه بهت وفادار بودم ولي ترجيح مي دادم بميرم و بهت بگم ))
ليزا : زني كه با خشونت كاملا ً مخالف است و به دليل شخصيّت زنانه خود از صبر بيشتري نسبت به ژيل برخوردار است او عشق را بهتر از ژيل درك كرده تا حدّي كه به مرز خودخواهي رسيده و ژيل را تنها براي خود خواسته و به اين ترتيب به سوظن و دست زدن به قتل رسيده ودرديالوگي مي گويد : (( وقتي خشونت وارد زندگي بشه چه فرقي مي كنه چه كسي بروزش بده ))
ژيل وليزا دو عاشق هستند كه سالها و يا ساعتهاي كوتاهي در پرده ابهام با يكديگر زندگي كرده اند . گويا مدّت زمان اين وفاداري براي نويسنده مهم نيست . امّا عمق اين عشق عمق نمايش نامه را در بر مي گيرد . و با تمام كشمكش هايي كه بين عقل و احساس در بطن شخصيّت هاي داستان وجود دارد باز هم اين احساس است كه پيروز ميشود و آن دو را با روحيه اي كاملا ً متفاوت كنار يكديگر نگه مي دارد . ژيل و ليزا هيچ دليلي براي باهم بودن ندارند جز عشق . درديالوگي درنمايش نامه
مي خوانيم كه :
(( عشق تنها توجيهش خودشه ))