دانه های یلدا

انار دانه می کنم . نه برای یلدا برای کُشتن ثانیه های پائیزی که برگهای دفتر خاطراتم را زرد کردند . انار دانه می کنم . نه برای یلدا برای اینکه خون دل را با چشم سر ببینم . تا دانه دانه های تسبیح طبیعت را زیر انگشتانم لمس کنم . من با دانه های انار خدایم را تسبیح می گویم . اناردانه می کنم . تا دلهای سفید و پاک هر دانه را ببینم ، دیرگاهی است که دل پاک ندیده ام . انار دانه می کنم . نه برای یلدا ؛ برای اینکه بیاموزم از سهراب : چگونه چون انار خون به دل باشم و رعنا را به خنده بیاندازم . من اناری را می کنم دانه به خود می گویم : کاشکی شبهایم همه شب یلدا بود .

ماليخولياي پاييزي

ماليخولياي پائيزي دستانم را نوازش مي كند . شايد هم برگ زردي  از درخت برروي سرم افتاده كه فكر نوشتن در عضلات باشعور مغزم جابه جا مي شوند . با هر باد وباران پائيزي ويار نوشتن مي كنم و همچون زني آبستن از احساس دروني قي مي كنم و يك مشت كلمه روي كاغذ سفيد استفراغ مي كنم . جنون خرامان چميدن اين همه زرد ونارنجي در خيابان هاي خيس . . .  چاره اي نمي ماند جز سركشيدن قهوه اي گرم كه به باران پائيزي منتهي مي شود . در اعماق فنجان قهوه فال پائيز است. پائيزي كه به زمستان و بهار ختم مي شود نه شايد هم  قهوه پائيزي غليظ است .

اي كاش فصلها سرجاي خودشان مي ماندند و مانند انسان ها اين همه بي قرار رسيدن نبودند . شايد دو فنجان قهوه پشت پنجره خيس  بيشتر مي نوشيد م و دو سه بار ديگر روي شيشه هاي نم زده تو را (( ها )) مي كردم . چه مي دانيم ؛ ماليخولياست . شايد بار دوم كه تو را ها مي كردم از پشت شيشه مات  مي ديدمت كه مي آيي . آنگاه راحتتر مي نوشتم : ماليخولياي پائيزي