ماليخولياي پاييزي
ماليخولياي پائيزي دستانم را نوازش مي كند . شايد هم برگ زردي از درخت برروي سرم افتاده كه فكر نوشتن در عضلات باشعور مغزم جابه جا مي شوند . با هر باد وباران پائيزي ويار نوشتن مي كنم و همچون زني آبستن از احساس دروني قي مي كنم و يك مشت كلمه روي كاغذ سفيد استفراغ مي كنم . جنون خرامان چميدن اين همه زرد ونارنجي در خيابان هاي خيس . . . چاره اي نمي ماند جز سركشيدن قهوه اي گرم كه به باران پائيزي منتهي مي شود . در اعماق فنجان قهوه فال پائيز است. پائيزي كه به زمستان و بهار ختم مي شود نه شايد هم قهوه پائيزي غليظ است .
اي كاش فصلها سرجاي خودشان مي ماندند و مانند انسان ها اين همه بي قرار رسيدن نبودند . شايد دو فنجان قهوه پشت پنجره خيس بيشتر مي نوشيد م و دو سه بار ديگر روي شيشه هاي نم زده تو را (( ها )) مي كردم . چه مي دانيم ؛ ماليخولياست . شايد بار دوم كه تو را ها مي كردم از پشت شيشه مات مي ديدمت كه مي آيي . آنگاه راحتتر مي نوشتم : ماليخولياي پائيزي