رز ارغوانی

 

 اگر مي تونستم همه گلهاي دنيارا برايت مي آوردم .

اين متني بود كه در كارت پستال لابه لاي دسته گل گذاشته بود و همين طور كه لبخند صورت معصومش را زيباتر مي كرد دسته گل را بين دستان من مي گذاشت و بانگاهش به كارت ِ ميان گلها اشاره مي كرد. عطر گلها مثل ژاله اي ، از گلبرگ دستهاش جداشد و روي دستان من نشست . فقط حس مي كردم كه توي ابرهاي آسمون يك فرشته سفيد پوش مهربون را ملاقات ميكنم.با همون لبخند مليح هميشگي  بين تماشاچيان تأتر گم شد و من با سِقلمه  دست همكارم به خودم اومدم وصحنه را ترك كردم . توي رختكن مثل آدمهاي مات ومبهوت روبه روي آيينه گريم ايستاده بودم وبه دسته گل رز ارغواني كه توي دستم بود نگاه مي كردم اون دسته گل توي دستان من بود نه توي دستان بازيگر.

بعد از دوسال هنوز اون دسته گل رو نگه داشتم . خشك شده ولي پژمرده نشده چون همه گلها روزي پژمرده مي شن به غير از گل دوستي ما . هربار به دسته گل نگاه مي كنم يادم مي افته كه چقدر گل را دوست دارم و يادم مي افته كه هيچ وقت براي خودم گل نخريدم .

الان دو هفته از اجراي نمايش مي گذره . نمايشي كه مي دونم خيلي دوستش داره ولي هيچ خبري از او نيست . نمي دونم دليلش انتخاب من بوده يا انتخاب هنرم ولي مگر هيچ آدمي هم پيدا مي شه كه از خودش جدا باشه ؟

هر روز جلوي آينه گريم مي ايستم و مدّتها خودم رانگاه مي كنم و به بازيگر توي آينه مي گم : اين مختصات آدميه كه توي دل او نشسته . يك صورت با چين وچروك كم وبيش يك جفت چشم كه دنياي اونه و لبهايي كه بيشتر بسته است . ولي نه ، به نظر نمياد براي عشق بشه مختصاتي را تعيين كرد . حسي فراتر از اين بازيگر ِ توي آيينه هست . شايد بشه گفت دوست داشتن مثل بازيگر باگريمه و عشق مثل بازيگر بدون گريم . اوني كه به واقعيت نزديكتره همون  ، توي دل آدمه . هر روز من و اين بازيگر توي آينه كلي باهم حرف مي زنيم .خيلي زياد . صداي تمرين ديالوگهاي بقيه ي بچه ها را مي شنويم. صداي خنده هاشون صداي درو تخته هايي كه براي دكور نصب مي كنند و . . . هر چي به ساعت نمايش نزديكتر مي شيم من بازيگر را بيشترگريم مي كنم و من از من دورتر مي شم . بازيگر منو نگاه مي كنه و مدام از توي آيينه بهم ميگه : مي ياد ، امشب مي ياد . ولي باز آخر شب با ، دلي خالي به خونه بر مي گردم و به حرفهاي بازيگر فكر مي كنم . اون هرشب مي گه مياد ، براي ديدن من مياد ولي من مطمئنم كه براي ديدن من مياد . ولي مدتها ست كه رفته و نمي ياد.

اين نمايش براي من حال وهواي انتظار گرفته هر شب بازيگر توي آيينه نگاهم مي كرد . چشمانش بي رمق بود و نگاهش هيچ حرف تازه اي نداشت . انگارزندگي براي بازيگر شده بود انتظار و انتظار وانتظار بعد از دوماه تمرين مداوم هر شب روي صحنه نگاهش لابه لاي جمعيّت دنبال گمشده اي مي گشت گم شده اي كه نااميدي مي گفت ، او براي هميشه گم شده . امّا . . .

ديالوگها مثل كارهاي روزمرّه تكراري تكراري . بيست وچهار صفحه ديالوگ ملكه ذهنم شده بود ولي كارگردان همين دوشب پيش بهم گوشزد كرد و گفت : (( همين سردي و كرختي بازيته كه تپق هاي ديالوگهارا مي پوشونه ))طفلك بازيگر ِ توي آيينه الان دقيقا ً هجده شبه كه رأس ساعت هفت شب لبخندش را قورت مي ده و تاصدو ده دقيقه همون حرفايي را مي زنه كه شب پيش زده و دقيقه ي صدو يازدهم . . . همون لحظه اي كه يك لبخند كه هيچ كس نمي دونه ازروي اجبار ِ يا . . . روي لبهاش مي شينه . همون موقع است كه  پشت لبخندش ، خستگي توي چشمانش موج مي زنه ولي هنوز همون چشم با تمام خستگي ، بين تماشاچيان مي چرخه و مي گرده تا شايد انتظار بيست شبه را به پايان برسونه ولي باز با دلي خالي صحنه را ترك مي كنه و به اتاق گريم احضار مي شه . وقتي بين اين همه چشم ، چشمي منتظرم نباشه چه فرقي مي كنه كه من خودم باشم يا اون بازيگر ِ توي آيينه ؟!

يك لحظه چشمانم را مي بندم وهمه جا سياه مي شه به ياد حرفش مي افتم كه مي گفت : (( چشمانت را نبند ، دو تا ستاره از آسمون كم مي شه . ))

عطر رُز ذهنم را پُر مي كنه چشمانم را باز مي كنم فقط به اين اميد كه اگر خودش هم نيومده شايد گل فرستاده ولي همكارم رو مي بينم كه داره براي دسته گلش روي ميز گريم جا باز مي كنه . باخودم مي گم : اي كاش با خودش ببره خونه . آخه اينجا همه بازيگرن حتّي اين گلها . شب بعد همون دسته گل را مي بينم كه گلبرگهاي ظريفش زير نورهاي تند وتيز آيينه گريم سوختند . پماد سوختگي يا حتّي يك داروي مُسكن پيدا نمي كنم كه جراحت اين گل رو مرحم بشه و با خودم فكرمي كنم شايد اگر  اين هم يه رُز ارغواني بود اين طوري نمي شد. وقتي همكارم را مي بينم لبخندي روي لبهام نقش مي بنده ولي واقعا ً مشخص نيست كه اين لبخند ِ محبّته يا از سر دلسوزي  ؟! مسلّماً كسي كه محبّت ديگران را زير نور چراغ گريم مي سوزونه ، از محبّت چيزي سرش نمي شه . همين مي شه كه يك غرور كاذب سراسر وجودم را درگير خودش مي كنه به خودم مي بالم كه هميشه يك فرشته سفيد پوش و مهربون دوستم داره . همين حس ّ قشنگ دوست داشته شدن سيرابم مي كنه و عطش انتظار را كاهش مي ده . امّا چيزي نمي گذره كه هم من وهم اون بازيگر توي آيينه دلمون تنگ مي شه ، انگار صداي دستاي تماشاچيان صداي يك دست را كم داره .

نمايش داره به روزهاي آخرش نزديك مي شه ودرست مثل اينكه قراره از كمر ساعت شني رد بشم و من بدون حضور او نه ساعت شني نه نمايش نه دسته گل نه هيچ چيز ديگر را نمي خواهم . از اونجايي كه شب گذشته به خواب نرفتم و تاصبح به ساعت شني و  رد شدن از كمرش فكر مي كردم به اين نتيجه رسيدم ، من كه اينقدر انتظار دسته گل را مي كشم پس بهتره فردا براي خودم يك تاج گل بخرم شايد اين جوري دلم آروم بشه وتب انتظارسرد بشه ، ولي صبح روز بعد جلوي هر گل فروشي كه ايستادم ياد دوران كودكي ام  افتادم اون وقتي  كه مامان برام بستني چوبي نمي خريد مي رفتم وبا پول توجيبي ام براي خودم يك آبنات مي خريدم . همون آبنباتي كه از همه بزرگتر بود . احساس مي كردم اگر آبنبات قدّ كلّه ام باشه آدم موفق تري هستم .لحظه اي به خودم اومدم و ديدم ساعتها ست جلوي گل فروشي به گلها خيره شدم .واقعا ً كي مي دونه وقتي چشمها به جايي خيره مي شن آدم به چي فكر مي كنه ؟

راهم را كشيدم و اومدم سالن نمايش . درتمام مجموعه ، صحبت از نمايش ما بود . فروش خوب نمايش بين هنرمندان و هنردوستان سرزبانها افتاده و همه اين فروش خوب را مديون بازي من مي دونستند. وقتي با جملات پيچيده يا خيلي عاميانه از حضورم در اين كار تشكر مي كنند فقط لبخند مي زنم چون حقيقتا ً دليلش را

 نمي فهمم . نمي فهمم كه چرا بعد از بيست و چهار شب اجرا هنوز حسّ خوشايندي از كارم ندارم. شايد اين تعريفها و تمجيد ها هم يك بازي باشه . واقعا ً كدوم بازيگر مي دونه كه مردم براي چي دوستش دارند ؟ اين سوالي بود كه بعد از اجراي شب بيست و پنجم توي آيينه گريم از بازيگر پرسيدم . اون شب دلم نيومد گريمها را پاك كنم جلوي آيينه با همون گريم و همون لباس ايستادم و گفتم : (( ببين تو ، تويي و من ، من . تو بيست وپنج شب اجراي خوبي داشتي ، فروش نمايش را بالا بردي و توي اين لباس واين گريم منو پنهون كردي ولي من هر شب گريمت كردم ديالوگهات را مرور كردم روي صحنه پاكوبيدم ، حنجره ام را پاره كردم ؛ تا تو ، بزرگ بشي و به آرزوهات برسي .ولي تو چي ؟  . . . واسه من چي كار كردي ؟ جز اينكه هر شب منو به يك خيال محض اميدوار ميكني ! ))

با عصبانيّت گريمم را پاك كردم لباسهايم را عوض كردم به خودم گفتم بازيگري و فكر مي كني او به خاطر تو مياد ؟ نكنه انتظار اون دسته گل را مي كشي ؟ شايد هم فكر كردي عشق به همين راحتي به دست مياد كه بري توي يك دست لباس و يك نقاب گريم ؟ بهت قول مي دم او براي ديدن من مياد نه براي ديدن تو . طفلي بازيگر مظلوم و بي صدا توي آيينه فقط به من نگاه مي كرد و هيچي نمي گفت .اون شب خيلي زود سالن را ترك كردم به خانه  رفتم . سعي كردن به بي خيالي برام كار راحتي نبود چون او ديگه خيال نبود واقعيتي بود كه با كوكهاي ريز به قلبم دوخته شده بود .

اجراي بيست وهفتم و بيست وهشتم و . . . هم گذشت داشتم كم كم به اين ناهنجاري تلخ خودم را عادت مي دادم . گاهي بايد در كنار كجي ها راست بالا بري و من داشتم اين را ياد مي گرفتم .

شب سي ام  تمام هوش و حواسم را جمع كار كردم . هميشه آخرين اجراها مهمترين اجراها بود . افراد خبره اي خودشون را به اين اجرا مي رسوندن و نمايش را محك مي زدند . مي خواستم حا لا كه نيومده و نمايش را نديده حداقل خبر نمايش با گرمي بيشتري به دستش برسه . يك مرتبه ديگه تمام ديالوگها را با درنظر گرفتن ميزانسن و حركات صحنه اي و بازيگر مقابلم مرور كردم . بازهم به نمايش نامه مراجعه كردم ريزه كاري ها را مجدد تمرين كردم . قبل از شروع روي صحنه راه رفتم و تمرين  كردم و . . .

نمايش در اجراي آخر هم تمام شد و بهتر از بيست و نه شب گذشته  اجرا شد . باتمام وجود لبخند مي زدم خوشحال وراضي بودم . صداي كف زدن تماشاچيان بيشتر از هر شب ديگري توي گوشم مي پيچيد براي اداي احترام  سرم را پائين آوردم و وقتي بلند شدم . . .

فقط احساس كردم كه توي ابرهاي آسمون يك فرشته سفيد پوش مهربون را ملاقات ميكنم.با همون لبخند مليح هميشگي  بين تماشاچيان تأتر گم شد و من باسِقلمه  دست همكارم به خودم اومدم وصحنه را ترك كردم . توي رختكن مثل آدمهاي مات ومبهوت روبه روي آيينه گريم ايستادم و دسته گل رز ارغواني كه توي دستم بود نگاه مي كردم .

حالا بازيگر توي آيينه به من لبخند مي زنه داره به من  تبريك مي گه . منهم به او لبخند مي زنم . ولي دلم براش مي سوزه آخه  اون رز ارغواني نداره .

                                                                     

الهی نامه

 

خداوندا . . .

قسم بر عاشقان دل شكسته

به اميد همه درهاي بسته

قسم بر سبزي فصل بهارت

به اميد نگاه سبزوارش

قسم بر قرص ماه سكه وارت

به آن روي قشنگ همچو ماهش

قسم بر پيچك آشفته حالم

كه مي پيچد به اميد محالم

قسم بر پاكي بال فرشته

كه مي ريزد برآن اشكهايم ، رشته رشته

قسم بر يوسف ، نور ِ ديده  

كه اميد از دل كنعان بريده

مرا با درد عشقش آشنا كن

همه غمهاي او بر من روا كن

مرنجان قلب كوچك يار نازم

بگردان روزگاران وفق حالش

خداوندا ، تو كه والاترين حدّ تواني

مرا ، اين درد جانكاه جدايي ، صبوري بخش تا مي تواني