دیازپام
لعنت به این واژه ها
که از قلم من دیوانه اند و از لبان تو دیازپام .
لعنت به این واژه ها
که از قلم من دیوانه اند و از لبان تو دیازپام .
دستهایم را در جیبهایم پنهان می کنم
لبهایم را می بندم
حرفهایم را قورت می دهم .
عشق را در هر کجایم پنهان می کنم
عاقبت ؛
از چشمانم بیرون می زند .
من خدا را در قمقمه آب يافته ام ، در عطر پيچ امين الدوله ،
در خلوص برخي كتاب ها و حتي نزد بي دينان . اما تقريباً
هيچ گاه وي را نزد آناني كه كارشان سخن گفتن از اوست ، نيافته ام.
رستاخيز - كريستين بوبن
يوسف مى دانست تمام درها بسته هستند اما بخاطر خدا و به اميد او حتي به سوي درهاي بسته دويد و تمام درهاي بسته برايش بازشد...
"اگر تمام درهاي دنيا هم برويت بسته شدند دنبال درهاي بسته بدو چون خداي تو و يوسف يكيست"
براي قلب ضعيفم تو را تجويز مي كنم
كه چند وقت يكبار
با حرفهايت سكته ام بدهي .
نه طناب و چوبه دار
نه زهر و سم کُشنده
نه اسلحه و نقشه قتل
نه حتی چاقوی برّنده
هیچ کدام برای کُشتن من نیازی نیست .
کافیست نبینمت
آن وقت ؛ مرگ من قطعی است .
ميان رفتن هايت ؛ گاهي هم بيا
تا نفسي بگيرم
مي ترسم خفه شوم در عمق نبودن هايت .
از بیراهه برو دیرتر برسیم
فرصت با تو بودن
کمش ؛ کم است .
سیب می چینم
سیب سرخ
می خواهم ببینم چه کسی جرات دارد مرا از بهشت بیرون کند .
جالب اينجاست كه بي باده و مي مست شديم !
ترجيح مي دم
خيلي از اون يكي ها باشم
تا
يكي از اون خيلي ها .
انگار كه شاهرگ افكارم را زده باشي ؛
يك لحظه بند نمي آيد انديشه ات .
سنگ فرش خیابان را دوست دارم ؛
چون مرا به تو می رساند
و
تو را دوست دارم ؛
چون مرا به خدا می رسانی .
گرفتند آبی دریا زدستم
مرا بر موج دریاها ببستند
ندانستند که من را طاقتی نیست
بر این دریای طوفانی نشستن
شکستند کلک پویای امیدم
چه بی رحمانه این غم را دریدند !
گمان کردند که دل را هم شکستند
ندانستند که دل را بر تو بستم
شکستند و بریدند و دریدند
که شاید یونس از ماهی بگیرند
عجب از مردمان ساده انگار
گناه یونس از ماهی ببینند !
روز به روز
بي تاب تر
شب به شب
بي خواب تر
چيست سهم من ز تو ؟
جز
داغ دلي هر روز ، داغتر
به هر بهانه اي باز
دوباره نزد من آي
گشاده كن دودستت
كه جاي گيرم آنجا
ميان دشت چشمت
خجل شوَم دوباره
تو دشت سبز من شو
منم گلت دوباره
باسلام گرم تو ، عزيز دل
دامنم ز اشك شوق ، پر مليله شد
گريه ام به خنده آميخته شد
اشكهاي ناتمام من ريخته شد
با صداي مهربان تو ، دوباره باز
موج بي قرار دل به ساحلش رسيده شد
بس شب سياه نشسته ام به انتظار
باصداي تو پرده هاي شب دريده شد
بعد از اينم از فراق ، پيش از اينم اشتياق
گريه هاي خنده دار ، خنده هاي گريه وار
باز با صداي مهربان تو
قلب من به اين جنون كشيده شد
باز هم التهاب لحظه ها
باز هم عشقم به روي صحنه ها
باز مي آيي و من
مثل آتش ناشكيب
مي گدازم در نگاه گرم تو
واي بر من كه مي سوزم در آن
طرح زيباي گل لبخند تو
باز هم التهاب ديدنت
گُر گرفته در تمام دفترم
اين كه مي خواني عزيزم شعر نيست
واژه هاي سوخته در دفتر است
بازهم صدها نگاه پُر دخيل
مي كُنم بر چشم سبز روشنت