يكي . . .


ترجيح مي دم

خيلي از اون يكي ها باشم
تا
يكي از اون خيلي ها .


نمايشگاه كتاب

پیرمرد اهل تربت حیدریه، همزمان با نمایشگاه بین‌المللی کتاب، آثارش

را در بساطی در گوشه حیاط شبستان به فروش می‌رساند؛

آثاری که داستان عشق ناکام خود اوست؛ «بالاتر از مجنون».

از او درباره انتشار کتابش که پرسیدم گفت: «کتابم را کسی منتشر نمی‌کرد.... خیلی این در و آن در زدم. تا آخر با واسطه دوستی ناشری قبول کرد که هزار نسخه چاپ کند. من ولی چهار هزار نسخه می‌خواستم. می‌دانستم که می‌فروشد. در نهایت هم به دو هزار نسخه رضایت دادم و در دو سال 6 چاپ از کتاب منتشر شد.»
عبداللهی ادامه می‌دهد: «داستان‌هایم را با الهام از بینوایان نوشتم. برخی از شخصیت‌های آن به نوعی شبیه به آدم‌های ویکتور هوگو است. من را اینطوری نبینید. برای خودم کلی نویسنده هستم! نصف دیوان حافظ را هم از حفظم.»
وی ادامه می‌دهد: «بعد از چاپ کتاب اولم برای کار به تهران آمدم. چشمتان روزبد نبیند، دوباره دلم رفت و عاشق شدم. اما این بارهم نشد و باز شروع کردم به نوشتن که شد همین کتاب دومم که اسمش هست جوانی کجایی که یادت بخیر!»
می‌پرسم: ناشرت کجاست؟
می‌گوید: «پول نداشت در نمایشگاه شرکت کند. من خودم کتاب‌ها را ریختم توی یک ساک و آوردم تهران و روزها اینجا می‌فروشمشان.»
از او که درباره دیگر آثارش می‌پرسم، می‌گوید: «کتاب دیگری هم نوشتم که رفته است ارشاد برای مجوز. یک فیلمنامه هم دارم به نام «حلال»؛ فرستاده‌ام برای خانم مریم نشیباٰ، همان که در رادیو حرف می‌زند. داده‌ام بخواند و نظرش را به من بدهد.»

شاهرگ


انگار كه شاهرگ افكارم را زده باشي ؛

يك لحظه بند نمي آيد انديشه ات .