نقدي بر فيلم قصه پريا
قصه پريا قصه تلاش دو پري براي نجات يك ديو است . كه گاهي در مسير داستان ديو وپري جاهايشان را عوض مي كنند. ونامگذاري نخست فيلم به اسم (( پازل )) جذابتر و پرمعناتر مي بوده .
فريدون جيراني نيز همانند برخي از كارگردانان سابقه دار ؛ فيلم هايش را به كليشه هايي مبدّل ساخته كه نشانه هاي او را تنها در فيلمهاي خودش مي توان ديد . داستان از همان دوستي هاي بي بنياد و پوچ دوران جواني همانند فيلم پارك وي شروع مي شود .
تكامل شخصيتي و يا تغيير درون مايه اي آدمها در داستا نهاي جيراني امري بديهي است . درون انسانها كودكي هست كه نياز به بزرگ شدن و احيا شدن دارد . كودك درون سياوش به كمك سروين بزرگ مي شود و سبب شكافتن پيله ي حقارت سياوش مي گردد .تا حدي كه نمي تواند شاهد رفتار خام معشوقه اش باشد و براي نجات او آنقدر دست و پا مي زند كه عاقبت خود غرق مي شود . هر چند كه داستان فيلم در طي دو الي سه سال اتفاق مي افتد و بسيار طولاني به نظر مي رسد امّا تنيدگي به قدري ظريف انجام شده كه حجيم بودن اين زمان براي بيننده خسته كننده نيست. فلاش بكها كه از ابزار دست جيراني در بيشتر فيلمهايش است همراه با ديزالو كاربرد بيش از اندازه گره هاي داستاني را متعادل مي كند . در غير اين صورت تماشاچي براي پذيرفتن اين همه بلا ومصيبت كه بر سرسياوش آوارشده كمي ناباورانه از سالن سينما خارج مي شد . ولي با همه اين اوصاف باز هم در پايان فيلم شاهد چشمهاي خيسي هستيم كه براي ايدز ؛ براي اعتياد ؛ عشق ناكام و شكسته خورده دوري از مادر ؛ طرد شدن از خانواده و . . . گريه مي كند .

نامادري مهربان ؛ تعدد شمعهاي كوچك ؛ تاريكي صحنه هاي نخست فيلم كه يك نوع ابهام اوليه در ذهن بيننده را نشان مي دهد ؛ استفاده از فانوس دستي ؛ باران ؛ شب ؛ دختران اغفال شده وبي تجربه كه مدام اشتباه مي كنند ؛ ازدواج مجدد و از ميزانسن ها پلكان هاي پيچ خورده كه به موسيقي اصيل ايراني ختم مي شود از نمادهاي فيلم هاي جيرايي است كه در سالاد فصل پارك وي و ديگر فيلمهاي او تكرار شده است .
شخصيت درداستان و فيلم نامه بايد تغيير كند . مهم نيست كه اين تغيير مثبت باشد يا منفي . مهم اين است كه سياوش مثبت و سربه زير كه نامزدش را بدون آرايش و چادر به سر مي خواهد و حتّي حاضر نيست با دختر غريبه اي يك فنجان قهوه بنوشد در پايان داستان به پسر معتادي مبدل مي شود كه حاضر است براي يك دخترازيك ريشه ازهم پاشيده و نه چندان موجهي ترك خانه و خانواده كند ؛ قيد مادر و شغل و در آمد را بزند وحتّي قلم را كه احترام خاصي در ادبيات ما دارد را كنار بگذارد.
شخصيت دو پري قصّه حديث مسرور( باران كوثري ) وسروين فروزش( مهنازافشار)هم خوب طراحي شده امّا تكامل وباروري فكري در آن دو به حدّ سياوش نيست . سروين روندي رو به بهبود دارد و حديث روندي رو به زوال و اين تنها به دليلي عشق و علاقه اي است كه مسير زندگي انسانها را تغيير مي دهد .ونشان مي دهد عشق قدرت زيادي دارد به حدّي كه اعتقادات و بينش انسانها را هم دگر گون مي كند .هر دو پري قصّه ريسك مي كنند امّا در دووادي مختلف يكي از اعتياد به پاكدامني مي رسد وديگري از عفّت به ناپاكي .

سروين براي ترك دادن سياوش او را ترك ميكند. و حديث به كنار سياوش مي آيد هر چند كه هيچ كدام نتيجه بخش نيست امّا حديث توانست علاقه اش را هر چند در واپسين لحظات زندگي سياوش ؛ ولي صادقانه به او ثابت كند .رابطه بين اين سه انسان رابطه مثلثي است كه به سياوش ختم مي شود . و عمق احساسات آنها به تماشاچي وا گذار شده است .
در حقيقت هر سه دررشد فرديت به يكديگر كمك مي كنند و زنجير متصل داستان را به تنهايي آدمها سوق مي دهند .
دراين داستان يك نكته روان شناختي وجود دارد و آن قدرت تحوّل و دگرگوني است. چگونه مي تواند معتاد شود ؟ يا ترك كند ؟ امكانش هست كه با همچين دختري ازدواج كند ؟ اينها سوالاتي است كه در نيم ساعت نخست داستان شايد برروي تك تك شخصيتها به ذهن بيننده برسد . ولي درنهايت همه آنچه نشدني بود ؛ اتفّاق مي افتد. فيلم تخيلي و هنري نيست كه باورش براي بيننده غير ممكن باشد يا حتّي در نهايت با كمي شبهه آن را بپذيرد . آنچه كه درون اين سه انسان رخ مي دهد عشق است هر چند محال ؛ امّا رخ مي دهد .
آنچه از عشق درون دلهاي انسانها ايجاد مي شود قسمتي از قدرت را تشكيل مي دهد. كه به اصطلاح روان شناسي اراده يا خود باوري نام دارد. درسياوش اراده با ورود عشق استحكام پيدا مي كند . يعني زماني كه اوج علاقه اش به سروين را دارد و مي خواهد او رااز اعتياد نجات دهد درست همان زمان سياوش با ديالوگ : (( تو اراده نداري . . . فقط اراده مي خواد . . . )) اراده خودش را نشان مي دهد و او نيز به دام اعتياد مي افتد . در سروين با ترك سياوش فقط به خاطر عشق و علاقه اش به سياوش كه مي خواهد اورا ازاين دام برهاند و همان سبب پايه هاي تصميم قاطعش در ترك اعتياد مي شود و در حديث همان زماني كه در برابر پدرش مي خواهد شاهرگش را بزند و به سياوش كمك كند ؛ اراده و قدرت عشق نمايان مي شود .
اين سكانس ها ؛ سكانس هاي قدرت عشق است كه بالاترين اراده و سخت ترين تصميمات توسط سه شخصيت داستان پايه گذاري مي شود و سرنوشت آنها را دگرگون مي سازد و آنها را از وادي ترديد و دودلي به ثبات مي كشاند .
عشق است كه سازد شدني ؛ ناشدني را .