نقدي برنمايش خانوماغا

 

بانك آدم قلبشه

حسين كياني با گروه تأتر چريكه از سالهاي گذشته نمايش چشم گير خود را به نام تياتر اجباري به روي صحنه برد . او از جمله نمايش نامه نويسان متعهد به متن اصيل ايراني است كه تا به امسال هيچ متن اقتباسي و غير ايراني را به روي صحنه نبرده است . نمايشهاي او كه اغلب با تعدد بازيگر و زمان طولاني همراه است با پايداري به متن فارسي قديم فضاي دراماتيك و البته طنزي را ايجاد مي كند كه اغلب تماشاچيان شاعر يا شعر دوست با به سالنهاي تأتر مي كشاند .

امسال نخستين باري است كه حسين كياني با اقتباس از دو داستان چخوف نمايش همه فرزندان خانوما غا ، را به روي صحنه برده است . نام نمايش كه در ابتدا كارگاه بكا بود به نام همه فرزندان خانوماغا تغيير پيدا كرد . اين نمايش از دوجنبه قابل بحث و بررسي مي باشد . نخست از ديدگاه يك نمايش اقتباسي و دوم از ديدگاه يك نمايش دراماتيك / طنز . از بُعد اقتباس داراي متني نه چندان قوي و استوار است كه به دليل عادت تماشاچي به روال دائمي نمايشهاي فارسي اصيل حسين كياني ، بسيار نامأنوس مي باشد .

 امّا از ديد دراماتيك و طنز :

متن نمايش نامه خانوماغا بر خلاف ديگر نمايشهاي حسين كياني از لغات و جملات سنگين و موزوني پُر نشده امّا با به كار بردن اشعار كه توسط نيمچه اديبي به نام يد الله مدام در طي نمايش مرور مي شود ، وزن و قوافي نمايش رعايت مي گردد  . ديگر ديالوگها متناسب با شخصيتها طرحي ساده و نه چندان پيچيده اي دارد كه تنها اجراي بازيگران به آن جلوه مي بخشد . و مي توان گفت به دليل تعدد شخصيتي در داستان ، بازيها در كنار هم بسيار جلوه مي كنند و به خوبي عيوب هم را مي پوشانند اما بازي بسيار ظريف حميد رضا آذرنگ نه تنها زيبا و دوست داشتني است بلكه مي توان سنگيني بازي نسبت به متن را هم به دوش بكشد.

صحنه با صدا باز مي شود . درست مانند ديگر نمايشهاي اين كارگردان ، كه تمركز تماشاچي را به تك تك شخصيتهاي نمايش جلب مي كند . روند كلي داستان با اينكه طولاني است اما كسل كننده نيست . پنج شش شخصيت داستان هر كدام نقطه عطفي براي ديگري هستند . همان قدر كه بي اهميّيت هستند همان قدر اگر نباشند زنجيره ي پيرنگ را از هم مي گسلانند .

انسانهايي كه هركدام به نحوي دلداه ي ديگري هستند ولي هرچه به جلو پيش مي رويم متوجه مي شويم كه اين علايق همگي يك سويه اند . گويا ضعف شخصيتي سبب مي شود كه تا آخر داستان هيچ يك به عشق واقعي دست پيدا نكنند واين شكست ، احساس تلخي را براي تماشاچي به همراه دارد .

انسانهاي جوامع پيشرفته همگي مانند شخصيتهاي اين داستان به نوعي بر سر دوراهي سنّت و مدرنيته قرار گرفته اند . هرچند علايق مادي مانند علاقه خدمت علي به فروش ملك و كسب سرمايه يا علاقه معنوي مانند علاقه خانم آقا به امور خيريه يا علاقه هنري مانند علاقه طاووس به كارگردان نمايشش ، زندگي آنها را متحول مي سازد اما  در پايان خواهيم ديد كه هيچ كدام در ساحت خودسازي و خوديابي موثر واقع نمي شوند .

آنها همه باهم هستند اما هر كدام ايده اي متفاوت از ديگري براي زيستن دارند . انسانهايي كه به علايق يك سويه خود دل داده اند و پيش مي روند. در شروع نمايش تا ميانه ها اميد در وجود شخصيتها به قدري زياد است كه حاضرند هر كاري بكنند مانند رفتارهاي جلب توجه كننده سروناز و يا اميد چاپ كتاب گياهي در خدارحم يا عزم و اراده راسخ خانم آقا در نگه داشتن ملك قديمي و . . . ولي در پايان نمايش همان عزم هاي جزم نگاتيو مي شوند كه هر چه  رو به پايان نمايش پيش مي رويم ، تلخ تر و تلخ تر مي شوند . نقطه ي عطفي براي شروع اين تلخي در نمايش پيدا نمي كنيم ولي وقتي سروناز را با دوكودك در كنار معشوقه اش ناراضي مي يابيم ، آهسته آهسته پي مي بريم كه شور وشوق سروناز نيز مانند احساس در دوران جواني تلورانس بالايي دارد . و از همان جا گره هاي يكي يكي باز مي شوند و باديدن خانم آقا برروي ويلچر و مفلوج بودن ، مرگ ناگهاني خدارحم ، برگشت ناموفقانه طاووس اعتياد و خودكشي خدمت علي نمايانگر زندگي هاي ناموفقي است كه هركدام با مشقّت پشت سر گذاشته اند وديالوگ : " زندگي آدم را گريم مي كنه  "كاملا ً به جا به كار برده مي شود .  اينجاست كه پي مي بريم گاهي فقط عشق كافي نيست نه تنها كافي نيست بلكه اگر روابط يك سويه را عشق بناميم شايد ويران كننده نيز هست .

انسانها همه به دنبال علايق و خاصه هاي خود هستند و بسته به اراده و پشتكارشان براي رسيدن به آنها تلاش مي كنند. امّا گويا شخصيتهاي اين داستان كه شباهت دقيق و عميقي به شخصيتهاي داستان باغ آلبالو دارند ،  به دنبال جوابهايي هستند كه از قبل رد بودن آن را شنيده اند ولي نمي توانند اين زهر تلخ را پذيرا باشند . خود را گول مي زنند همگي به اميدي واهي دل بسته اند . خود مي دانند كه نشدني است امّا نمي توانند و شايد نمي خواهند كه بپذيرند . و اينجاست كه ترديدي ايجاد مي شود كه آيا همه اميدها روشن كننده ي راه هستند ؟

 

همگی در آستانه کرگدن شدن هستیم

 

 نمايش دراماتيك ، فلسفي كرگدن يك داستان كهنه با حرفهايي ماندگار است كه بارها وبارها به دليل جذابيّت نمايشي و متن فاخرش به روي صحنه رفته است. اين نمايش اثري از اوژن يونسكو يك نويسنده رومانیایی تبار با اصليّت فرانسوی است . او نيز همچون اغلب نويسندگان ، نوشتن را از دوران كودكي و نوجواني شروع كرد . درسال 1949 اوّلين نمايش نامه اش را با نام آوازه خوان طاس نوشت و به روي صحنه برد . بعدها آن را ضد نمايش ناميد كه به دليل سبك جديد و نويي كه داشت پايه گذار سبك تأتر آبزورد شد . درسال 1960 نمايش كرگدن ها را به نگارش در آورد كه مي توان گفت نه تنها در اجرا كه در سبك تأليف فلسفي نيز تا به امروز در هيچ متني ديده نشده است . درسال 1970 با سابقه ي كرگدن ها و ديگر تأليفاتش توانست عضو فرهنگستان فرانسه شود . پس از مدّتي نه چندان طولاني نماينده بارز تأتر پوچي ( تأتر ابسورد ) در فرانسه شد . در بيشتر آثار او دو مايه ي اصلي زندگي انسانها به چشم مي خورد . يكي سرشت روبه زوال ماد ي گرايي جامعه سرمايه داري و ديگر تنهايي و انزواي انسان ، كه بيشترين و شيواترين حالت بيان اين دو ايده در كرگدن ها ديده مي شود . از جمله آثار اوژن يونسكو مي توان به درس ، آمرده ، چگونه از شرش خلاص شيم ؟ ، قاتل بي مزد ، پرسه اي در هوا و . . . نام برد . بارزترين نمايش او كرگدن ها است كه با نام كرگدن چندين مرتبه در كشورهاي مختلف و باگروهها ي نمايشي گوناگون به روي صحنه رفته است . و اين بار فرهاد آئيش بازيگر و كارگردان ايراني توانست با در نظر گرفتن نكات فلسفي و معنايي وظرايف نمايشي اين اثر را به اجرا در آورد و خود را به كارگردانان زبده نزديكتر سازد.

اداره ي بيش از پنج ، شش بازيگر برروي صحنه و ميزانسن پيچيده درسالن اصلي تأتر شهر و از همه مهمتر نمايش نامه اي كه داراي ابعاد عميق فلسفي است پيچيدگي هاي اين اجرا را بالا مي برد .
داستان كرگدن ، داستاني با لايه هاي زياد مي باشد كه بيننده در ابتدا متوجه تمام لايه هاي موجود نخواهد شد . پرده اوّل با كندي و شايد آرامش زيادي پيش مي رود . امّا شخصيتهاي داستان به طور كاملا ً دقيقي معرفي مي شوند . كم كم متوجه مي شويم كه داستان رو به اوج مي رود . تبديل شدن آدمها به كرگدن در ابتدا موضوعي مبهم و گنگ براي تماشاچي است كه كم كم در ذهن جا مي گيرد.

در پرده نخست ديالوگهاي فيلسوف با دوستش در مورد گربه به نحوي ظريف و دقيق تأليف شده كه در عين كمدي بودن واقعيت تلخ عقل گرا بودن (منطقي بودن ) اكثريت انسانها و شايد اكثريت شخصيتهاي اين نمايش را ظاهر مي كند. ديالوگها ي پينگ پُنگي فيلسوف و دوستش در برابر دو مرد ديگر بسيار زيبا مطرح مي شود. فيلسوف مي كوشد با دليل و منطق دوستش را متقاعد كند و با موضوعي بسيار ساده و كمدي ( گربه ، پيشي ) اين را مطرح مي سازد. در صورتيكه مرد ديگر مي كوشد دوستش را با خواسته هاي دل به فلسفه ي عشق وادار سازد و او را به من ِ دروني اش نزديكر سازد.

امّا در نهايت مي بينيم مردي كه با منطق پيش رفته به هيچ نتيجه اي نمي رسد و اين را خودش هم اعتراف مي كند . ولي مرد ديگر ديدش نسبت به زندگي عوض مي شود و . . .

در نمايش كرگدن انسانهاي منطقي كه با سمبل منطق دان در ابتداي نمايش ياد آور تماشاچي مي شوند همگي به نحوي يكي مي شوند و به كرگدن مبدل مي شوند . به صورتيكه گاهي اين ازدحام و يكپارچگي حس ّ حسادت را در ديگران تقويت مي كند.

 چرا كرگدن ؟

كرگدن حيواني زُمخت و وحشي  و دور از احساس ظرافت است . اين دقيقا ً نقطه مقابل يك انسان با احساس ( عاشق ) است . خصوصيات متضاد بين انسانها و حيوانات در اين متن به طرز كاملا ً هنرمندانه و در لايه هاي زيرين بيان شده . مثلا ً در ديالوگي مي گويد : اونها ( كرگدن ها ) عاشق طبيعتند ، دوست دارن برن توي علفزارها غذا بخورن .شخصيّت مرد كه زيبا ترين شخصيت داستان است در ابتدا بسيار سست و بي بنياد معرفي مي شود . يك انسان دائم الخمري كه زياد به چشم نمي آيد امّا كم كم كه پيش مي رويم به شخصيّت والاي او پي مي بريم . انسان عاشقي كه حاضر است همه چيز را از دست بدهد امّا احساسش را هرگز . او حتّي خودش هم نگران است كه اپيدمي منطق او را نيز بيمار كند . امّا نمايش پيش مي رود انسانها به اولويت عقل گرا بودنشان به كرگدن تبديل مي شوند به ترتيبي كه در نهايت شهر را پُر مي كنند و تنها دو عاشق پيشه باقي مي مانند ، كه در پرده هاي پاياني نمايش در اوج عشق  قرار مي گيرد. و از بين اين دو نفر نيز آن كس كه عاشق واقعي است باقي مي ماند و ديگري همچون بقيه به كرگدن مبدّل مي گردد .

در آخرين پرده پس از تمام كش مكش ها ، يك پرده كه شايد بتوان نتيجه گيري كلّي متن را در بر گيرد مشاهده مي كنيم . جوليا دختر نقّاش و ساكت قصه كه تنها در اوّلين پرده نمايش به عنوان فردي ناشناخته كه در پشت انزوا و سكوت خود حرفي براي گفتن دارد به تماشاچي معرفي شده ، با رقصي مستانه كه حالتي از يك بند بازي دارد ( اين رقص اشاره به ظرافت و در عين حال خطر در مسير انزواي حاصل از عشق دارد ) يك سر خوشي و اوج گيري بي قيد و شرط را نمايش مي دهد كه نمادي از تكامل انسان در مسير عاشقي مي باشد .

نمايش با تمام نواقص ، يك اجراي خوب و دوست داشتني را در بر دارد . به كار گيري بازيگرهاي نا بلد و بلد و استفاده از گريم هايي كه گاهي غير مصنوعي و نازيبا جلوه مي كند و حتّي اجراي سرد برخي ديالوگها با متن بسيار پُرمحتوي نمايش نامه استتار مي شوند . درگيري عقل واحساس و پيروزي عشق چنان تماشاچي را مشغول مي ساد كه اين كم كاري ها در حاشيه محو مي شوند . علاوه بر همه اينهاپرده آخر شاه بيت اين نمايش است كه بدون هيچ ديالوگي تنها با حركات دراماتورژ  تمام نتيجه گيري ها و جمع بندي ها را از كل متن به تماشاچي انتقال ميد هد .

همگي در آستانه كرگدن شدن هستيم . سياست ومنطق از انسانهاي ماشيني امروزي كرگدن خواهد ساخت . نه  لازم است كه زبان كرگدنها را بياموزيم و نه به آنها ملحق شويم . تنها بكوشيم به ارزش والاي انسان بودنمان پي ببريم كه شايد انسان اگر بخواهد مي تواند مهمتر از يك كرگدن در طبيعت باشد .

 

 با مدعي مگوئيد اسرار عشق و مستي

تا بي خبر  بميرد  در رنج  خود   پرستي

عاشق شو ار نه روزي كار جهان سرآيد

ناخوانده نقش  مقصود در كارگاه  هستي

 

خرده جنایتهای زنا شوهری

 

چند شب پيش شاهد نمايش تله تأتر خرده جنايتهاي زناشوهري با بازي محمد رضا فروتن و نيكي كريمي از شبكه چهار سيما بوديم . اين نمايش در گذشته با بازي ميكائيل شهرستاني و افسانه ماهيان برروي صحنه رفته بود . ولي اين بار با كارگرداني بسيار ضعيف مواجه شديم بازي ها به قدري سرد وغير طبيعي بود كه ترجيح مي داديم به جاي ديدن اين تله تأتر به مطالعه ي نمايش نامه بپردازيم چراكه علاوه بر بازي هاي ضعيف ، نمايش نامه  هم در بعضي صحنه ها تغييراتي پيدا كرده بود . چندين صحنه و ديالوگ به طور كلّي از متن حذف شده بود كه قاعدتا ً به دلایل فرهنگي در صدا وسيماي ايران قابليّت اجرا ندارد و چه بسا نمايش نامه ها  كه به همين منوال از اجرا منصرف مي شوند و به صورت کتاب در اختيار مردم قرار مي گيرند و اين گونه هيچ اجحافي در حق ّ معنوي متن و نويسنده اعمال نمي شود . به همين ترتيب ديالوگها نيز حذف گشته و يا در قسمتي از متن اصلي نمايش نامهمي خوانيم كه

            ژيل مي گويد :  كي پيروز مي شه ؟

         و ليزا جواب مي دهد   : كسي كه كوتاه مياد . اون كه اختيار بازي رو دست بگيره .

در صورتيكه در تله تأتر ليزا جواب مي دهد  : كسي كه صبرش بيشتره .

و از آنجايي كه متن نمايش نامه متكي بر ديالوگها مي باشد اين تغييرات هرچند كلمات كوچك و جزئي باشند امّا معنا ومفهوم احسا س و عقايد شخصيّت داستان را به كلي تغيير مي دهد .

نمايش نامه (( خرده جنايتهاي زنا شوهري )) متني عميق و خارج از قواعد كلاسيك و نمايش نامه نويسي را دارا مي باشد امّا به دليل وفاداري نويسنده به دوشخصيّت اصلي داستان ، ليزا و ژيل و پرداخت عميق آنها يكي از نمايش هاي پُر بيننده مي باشد .

اريك امانوئل شميت نويسنده پليسي – جنايي نويس فرانسه كه نوشتن را از يازده سالگي شروع كرد نگارش نواي اسرار آميز در سال 1996 و مجموعه داستان گلهاي معرفت ، حسّ ماورائي و عرفاني خود رانيز به رشته تحرير در آورده است . او شخصيتي بسيار آرام و ساكت دارد و دربيشتر نوشته هايش ازجمله خرده جنايتهاي زنا شوهري شخصيّت واقعي خودش را مي توان پيدا كرد . نويسنده يا خبرنگاري كه براي اداي عشق با معشوقه اش مشكل دارد . گويا او عشق را حسي فراتر از از روابط زنا شوهري مي داند و همين است كه روابط زنا شوهري را به گونه اي جنايت تلقي مي كند جنايتي كه تمامي زنان و مردان براي ارضاي  روحي و جسمي خويش به كار مي برند و از عالم عرفاني عشق غافل مي مانند .او نمايش نامه نويسي را با شب وولوني ( 1991 ) شروع كرد واخيرا ً نمايش تكنو تيك احساسات را به روي صحنه برده است از کتابهای او نواي اسرار آميز (1996 ) ، عشق ناگفته مهمانسراي دو دنيا و مجموعع داستان گلهاي معرفت را مي توان نام برد . امّا درميان تمامي اين آثا نمايش نامه خرده جنايتهاي زناشوهري موفّق ترين نمايش نامه اوست كه در سال 2001 جايزه تأتر فرهنگستان فرانسه را به خود اختصاص داده است .

ليزا و ژيل زن وشوهري كه سابقه ي پانزده سال زندگي مشترك دارند با عشق و علاقه ي زياد باهم زندگي مي كنند . ژيل بر اثر حادثه اي دچار فراموشي شده و داستان درست از همين جا به روي صحنه مي رود . ژيل سعي مي كند با سوالات متعدد زندگي گذشته و شخصيت خود را پيدا كند و ليزا با پاسخهايي كه مي دهد مرد آرماني خود را به تصوير مي كشد . . .

در پرده هاي مياني گفتگوها طوري پيچيش پيدا مي كند كه تماشاچي يا خواننده گمان مي كند ليزا تنها پرستاري بيوه است كه در بيمارستان از ژيل مراقبت مي كرده و از اينجا به بعد قصد دارد از فراموشي او سواستفاده كرده و خود را به جاي همسر ژيل جا بزند . اين ايهام كه از طريق گفتگو ها به بيننده القا مي شود تا پايان نمايش وجود دارد به حدّي كه در نهايت بيننده نمي داند كه ژيل و ليزا زن وشوهري با سابقه ي زندگي مشترك پانزده ساله هستند يا ليزا بيوه زني است كه تاريخچه اي را به ژيل تحميل مي كند !!!

در بطن كلّي داستان هردو شخصيّت يه نحوي در گير عشق هستند . علاقه اي كه از شدّت به نفرت ويا شك و سوظن تبديل شده است . اريك امانوئل شميت رابطه ي زن و مرد را تنها يك رابطه حيواني تلقي مي كند كه عشق را دستاويز خود كرده است . همان طور كه دريكي از ديالوگهايش مي گويد : (( چيزي كه سبب مي شه زن ومرد باهم ازدواج كنند ، خشونته ))  در نظر او ازدواج پايان عشق است ليزا و ژيل هردو عاشق هستند حال يا پانزده سال با هم بودن يا اينكه در يك آن دل به هم سپرده اند زمان مهم نيست . مهم اين است كه اكنون بر روي اين صحنه از نمايش ژيل و ليزا با قلبهاي عاشق يكديگر را دوست مي دارند . با اينكه براي منطقهاي خود با يكديگر جدل مي كنند ، امّا هيچ كدام نمي توانند يكديگر را ترك كنند . در چندين صحنه شاهد هستيم كه نتايج جر و بحثهاي آنها سبب مي شود تا ژيل يا ليزا تصميم بگيرند كه بروند امّا ديگري مانع مي شود . چرا كه هنوز ته مانده اي از عشق سوزانشان مانع جدايي اشان مي شود . شايد روزي عدم اعتماد ، آنها ار از يكديگر دور كرده امّا همان روز هم به دليل علاقه ي زياد يكديگر را تنها و تنها براي خود مي خواستند .

هردوشخصيّت داستان بسيار احساس لطيف و شخصيّت ظريفي را دارا هستند .

ژيل  : مردي است كه تكه هاي نان را نمي خورد چراكه معتقد است تكه هاي نان اشكهاي نان است كه وقتي نان را مي بر يم از چشم نان جاري ميشود . لامپهاي سوخته را عوض نمي كند چرا كه معتقد است براي مرگ روشنايي بايد عزاداري كرد . كمي عاقلتر از ليزا است واين به دليل وجود شخصيّت مردانه اوست . مغرور و خودخواه است ودرديالوگي مي گويد : (( هميشه بهت وفادار بودم ولي ترجيح مي دادم بميرم و بهت بگم ))

ليزا : زني كه با خشونت كاملا ً مخالف است و به دليل شخصيّت زنانه خود از صبر بيشتري نسبت به ژيل برخوردار است او عشق را بهتر از ژيل درك كرده تا حدّي كه به مرز خودخواهي رسيده و ژيل را تنها براي خود خواسته و به اين ترتيب به سوظن و دست زدن به قتل رسيده ودرديالوگي مي گويد : (( وقتي خشونت وارد زندگي بشه چه فرقي مي كنه چه كسي بروزش بده ))

ژيل وليزا دو عاشق هستند كه سالها و يا ساعتهاي كوتاهي در پرده ابهام با يكديگر زندگي كرده اند  . گويا مدّت زمان اين وفاداري براي نويسنده مهم نيست . امّا عمق اين عشق عمق نمايش نامه را در بر مي گيرد . و با تمام كشمكش هايي كه بين عقل و احساس در بطن شخصيّت هاي داستان وجود دارد باز هم اين احساس است كه پيروز ميشود و آن دو را با روحيه اي كاملا ً متفاوت كنار يكديگر نگه مي دارد . ژيل و ليزا هيچ دليلي براي باهم بودن ندارند جز عشق . درديالوگي درنمايش نامه

مي خوانيم كه :

                     ((  عشق تنها توجيهش خودشه ))

 

بیداری خانه نسوان

 

بازيگرهايي كه خود را نقد مي كنند .

 نمايش بيداري خانه نسوان يك ملودرام است كه گهگاهي از قواعد و اصول نمايش خارج مي شود . پرده هاي كوتاه و متعدد ، تعدد بازيگران و پراكندگي شخصيتهاي داستان از جمله ضعفها و قوتهاي نمايش مي باشد. حسين كياني نويسنده و كارگردان هنرهاي نمايشي با سابقه ي نمايشهاي موفقي از جمله تياتر اجباري ، همسايه آقا و . . . مي كوشند تا با ازدياد پرده ها تايم طولاني نمايش را سبكتر سازد و خستگي تماشاچي را با طنز در ديالوگ برطرف سازد . نمايش بيداري خانه نسوان به نوعي داستان اپيزوديك است . نه يك تأتر كاملا ً دراماتيك به سبك نمايشهاي يونان باستان و اديپ  نه يك نمايش تخته روحوضي دوره تهران قديم .

مدحت خانم تهراني زني تحصيل كرده با افكاري روشنفكرانه به زادگاه خود بازگشته وتصميم دارد به ترويج هنر درام نويسي در بين بانوان تهراني مشغول شود . غافل از اوضاع واحوال فرهنگي در ايران اقدام به اين عمل مي نمايد . سه تن از شاگردان او سه دخترجوان هستند كه در جامعه ي تهران قديم ( دوره قاجار )‌با سياستهاي برتر مردانه در جامعه و سنت گرايي زندگي مي كنند . اين سه دختر با سه موقعيت كاملا ً متفاوت براي فرار از موقعيتهاي سخت زندگي خويش به درام نويسي روي مي آورند و گويا هر كدام تصميم دارند زندگي شخصي خود را به روي كاغذ بياورند . . . كه درنهايت شاهد ماجراجويي هايشان با افراد جامعه و خانواده هايشان هستيم . و هركدام به نحوي با شكست مواجه مي شوند . ديالوگهاي موزون و ريتميك ، پُرحرفي ساده لوح ترين شخصيت داستان (قمري )‌ وجود افراد لوطي ، تماشاچي را از حضور كارگرداني حسين كياني مطلع مي سازد . بازيگرها اغلب دو يا سه نقش را به عهده دارند و در بيشتر ديالوگها شخصيّت اكتور هاي سينمايي را نقد مي كنند . در نمايش بيداري خانه نسوان اغلب شخصيّتها ي آقايون با درام نويسي خانمها مخالف هستند و محيط سينما و هنرمندان را محيطي فاسد و عاري از شئونات اخلاقي مي دانند . همين امر سبب شده تا نظريه سنتي آقايون همچون سدي دربرابر روشنفكري زنان ظاهرشود  و به دليل قدرت جسمي بيشتر اين مردان هستند كه با متصل شدن به جبر از پيشروي آنان جلوگيري مي كنند وهمان طور كه در تاريخ دوره قاجار مي خوانيم پي مي بريم كه زنان نويسنده اعم از شاعر يا درام نويس براي بيان افكار و عقايد خود بامشكلات زيادي مواجه بوده اند و براي شكستن سنّت ديرينه فرهنگ خود مجبور به مقاومتهاي سنگيني بوده اند . مقاومتهايي كه گاهي همچون اختر به مرگ يا همچون محبوبه به تحمل ضرب وشتم يا همچون ملكه به فراموشي سپردن عقايد خويش منجر شده است .

هرچند كه با گذشت زمان و قدم نهادن در قرن بيست ويكم روشن بيني و روشن فكري در بين اكثر افراد جامعه اعم از زن و مرد ترويج بيشتري پيدا كرده و پرداختن به مسئله هنر و مقوله ي درام نويسي بين زنان رشد چشمگيري داشته است ، امّا بازهم زنان هنروري ديده مي شوند كه با پانهادن به جامعه ي هنرمندان به خصوص هنر سينما ، هويت اصلي خود را رها كرده و در راه رسيدن به اهداف بي سر وته خويش اصالت و شخصيّت خود را همچون برخي از هنرمندان اروپايي و هاليودي زير سوال میبرند.

گويا اين زنان خصلتهاي يك زن ايراني ( نجابت ، اصالت ، خانواده دوست بودن ، همسر دوست بودن  و . . . . ) را فراموش كرده اند . اگر قرار است ماهيت اصلي خود را در راه هنر از دست بدهيم پس همان بهتر كه همچون زنان درام نويس در بيداري خانه نسوان با محدوديتهايي مواجه باشيم كه اصلا ً به سمت تغيير ماهيت پيش نرويم .واصالت و شرافت يك دختر ايراني را حفظ كنيم .

بيژن و منيژه

 

 

بيژن  و منيژه

 

 

 

نمايش نيمه دراماتيك بيژن و منيژه ، نمايشي پُربازيگر است كه قصه اي كهن را روايت مي كند . دكتر محمود عزيزي تلاش كرده با تغييراتي در نحوه بيان وشايد بهتر است بگوئيم با نو آوري در ساختار ، علاوه بر بازگويي داستاني عاشقانه و قديمي ديدي روانكاوانه از خصوصيات دروني زنان ومردان رابر صحنه ببرد .

شروع نمايش با حركات موزون بازيگران زن ومرد است به نحوي كه زنان به دليل محدوديت در اجراي رقص ، حركات را بافواصل زماني انجام مي دهند و مردان حركات ريتميك و بارزتري را ارائه مي دهند . در طول نمايش و درپرده هاي مختلف چندين مرتبه شاهد اين حركات هستيم كه مي توان با ممارست بيشتر بازيگران اجراي زيباتري را شاهد باشيم . اجراها بسيار سليس وروان مي باشد . به حدّي كه قاعده اصلي تأتر يعني صداي محكم قدمهاي بازيگر و بيان رساي ديالوگها را گاهي نمي شنويم . ولي درعوض با موسيقي و دكوراسيون بسيار مساعد ومناسبي روبه روهستيم . درحدّي كه به نظر مي رسد اگر سالني به  مساحت  و امكانات كافي سالن اصلي تأتر شهر براي اين نمايش در نظر گرفته نمي شد  زيبايي متن هم اينگونه نمايان نبود . نمايش نامه به غير از پرده هاي سوّم وچهارم كه بسيار طولاني و خسته كننده است ، نمايش نامه اي كامل است . كه اجراي موشكافانه ي هومن برق نورد  و پرستو گلستاني نمايش راگرم و ديدني كرده است . 

             

 

 بازي پرستو گلستاني از همان ابتداي پرده هاي مياني كه با ورودش در كنار نرگس اميني همراه مي باشد يك بازي جذاب است كه قسمتي از جذابيت بازي به وجود نقش دايه برمي گردد. دايه زني تقريبا جوان است كه دوران جواني وشايد بهتر است بگوييم دوران عاشقي سختي داشته و باوجود خلق وخوي سازگار و مهرباني كه دارد گهگاهي حسّ حسادت و رقابت زنانه در نقش او موج مي زند . باتمام پُرحرفي كه دارد يك كاراكتر مثبت ودوست داشتني است كه نبودش در بعضي پرده ها حسّ  درام نمايش را افزون مي كند . اجراي لحن سريع صحبت دايه با ريتم و حركات فيزيكي مناسب به شخصيّت دايه ارج مي نهند . او هم موقعيت داستاني مناسب و هم اجراي مساعد دارد گويا هم متن وهم صحنه بدون حضورش كمبودي را احساس مي كند .

دركمتر پرده اي بيژن و دايه هم بازي مي شوند . دركل ّ نمايش پرده هاي كمي شاهد هم صحبت شدن بيژن ودايه هستيم  . چراكه بازيهاي قدرتمندانه هر كدام با ديگر بازيگران ضعفها و نواقص آنها را پنهان

مي كند .

هومن برق نورد نيز با بازي هنرمندانه خود ضعف اجراهاي ديگررا مي پوشاند . بازي  هومن برق نورد كمتر ديالوگ و بيشتر حسّي است و شايد مي توان گفت يكي از كم ديالوگ ترين بازيگرها بيژن است . امّا فيزيك بازيگر و حسّي كه از وجود شخصيّت داستاني در تماشاچي ايجاد مي شود كمك قابل توجهي به اجراي  هر چه بهتر نقش بيژن مي دهد .

 

 

منيژه شخصيّت به اصطلاح معصوم قصه است كه در بعضي پرده ها به دليل هم صحبت شدن با دايه اجبار پيدا مي كند تا از شخصيّت معصومانه و آرام خود فاصله بگيرد . منيژه هم آرام است و شلوغ  ، هم ساده است وهم زيرك ، هم شاد است و هم غمگين . منيژه دختر  نيمه بالغي است كه هنوز به ثبات شخصيتي نرسيده است و عشق اوراكور كرده گاهي در قلّه عشق است وگاهي نه .  بازي واجراي نرگس اميني كامل است اما شخصيّت متن كمي خام است و شخصيّت كاملي كه در اجرا مي بينيم نيست .

به صراحت مي توان گفت كه سه شخصيّت اصلي داستان كه بيشتر پرده ها برروي صحنه هستند  دايه ، بيژن و منيژه هستند و ديگر بازيگران هر كدام نقش كوچك وكوتاهي درداستان را ايفا مي كنند .

اجراي اين سه نفر به قدري موشكافانه و حساس است كه نه تنها بازي ديگر بازيگران بلكه نمايش را هم تحت تأثير قرارمي دهد .

دايه ، بيژن و منيژه علاوه بر موقعيت هاي مناسب شخصيتي در متن ، موقعيت هاي مناسب اجرايي را هم دارا هستند . زماني كه بيژن در چاه است و دايه و منيژه به بحث مي پردازند يا پرده اي كه منيژه ودايه به رستم مراجعه مي كنند و يا پرده هاي نخستين كه بيژن قصد انتخاب شدن از سوي حاكم زمان خود را

 دارد و . . .  اجرايي با تجربه ازسوي بازيگري هنرمند ، مي تواند متن راهم تحت تأثير قراردهد و نواقص ديگر بازيگران حضار در صحنه راهم كمرنگ كند .

بازار داغ تاتر شهر

 

بازار داغ  تأتر شهر

 

آتش سوزي شامگاه چهارشنبه در چاله مجاور ساختمان مجموعه تأترشهر كه اززمان بازسازي به جامانده نگراني مردم ، تماشاگران ، كاركنان و مديران تأتر شهر را در پي داشت .

 ( روزنامه همشهري 7/2/1387 )

 

نمي دونم اين نفرين چه كسي بوده كه گفته : ((  الهي اين تأتر شهر خراب شه )) كه نزديك به شش ماه  است با وجود زحمات زياد بازهم شاهد خرابي هاي پي در پي اين ساختمان تاريخي هستيم . در زمان تعميرات وقتي از كنار اين بنا رد مي شديم به قدري بيل وكلنگ و كارگر به چشم مي خورد كه گمان مي كرديم عيد امسال شاهد افتتاح قصري به نام مركز تأتر تهران يا شايد ايران ياشايد خاورميانه خواهيم بود . چيزي نگذشت كه شهرداري محترم تهران جهت ساخت وساز ايستگاه مترو يك راست انگشت گذاشت روي تأتر شهر .

البته تمامي هنرمندان وهنردوستان اين فاجعه را يك اشتباه چاپي تلقي كردند و به اين اميد كه در نقشه جناب شهردار مركز تأتر شهر چاپ نشده بوده  ، از سر تقصيرات ايشان گذشتند و با اميد فراوان باز هم براي ديدن نمايش به تأتر شهر مراجعه كردند وبا تابلوهاي كارگران مشغول كارند مواجه شدند . ( الهي بميرم واسه اين همه اميد ) كه نهايتا ً هم نفهميديم چه طوري اين موضوع حلّ وفصل شد كه  ايستگاه مترو چند قدم اون طرف تر احداث شد . احتمالا ً دعواي رياست هنرهاي نمايشي با شهردار برسر چند قدم بوده و به وسيله توافق برسريك راه حل ( به شما هيچ ربطي نداره كه توافق به چه صورت شكل گرفته !!‌) مشكل برطرف شد . در آينده نه چندان دور منتظر ايستگاه مترو با نام ‌:

 (( ايستگاه بعد ، . . .  تأتر شهر .  مسافرين هنردوست جهت ادامه مسير تا سالنهاي قشقايي و سايه و . . . مي توانند از ماشينهاي آتش نشاني استفاده كنند . ))

ازهمه اينها كه بگذريم بد نيست كه اطلاع داشته باشيد درسال هشتاد وهفت كه سال نو آوري وشكوفايي نام گرفته است ، قرار است همراه با كاتالوگهاي  معرفي نمايشها به هر تماشاچي يك عدد كپسول آتش خاموش كن ويك عدد ماسك اكسيژن داده شود تا در صورت آتش سوزي هيچ گونه خطري تماشاچيان وهنردوستان عزيز را تهديد نكند . خدا را چه ديديد شايد بودجه هنر در مجلس افزايش يافت و در آينده نه چندان دور علاوه بر كپسول و ماسك يك جليقه ضد گلوله ، يك بالن نجات و شايد در ازاي رزو هر بليط يك حواله رزو باند كبرا يازده ارسال شود . تا امنيّت و سلامت و آرامش تك تك تماشاچيان محترم درهنگام ديدن نمايش ها حفظ شود . باشد كه آن روز را به زودي ببينيم .

 

در هر حال آتش كه سهل است ، اگر طوفان نوح ، تسونامي و هر بلايي

برسرمان آيد تأتر شهر ونمايشهاي زيبايش را ترك نخواهيم كرد .

 

 

                                                                  به اميد بازار گرم وآ تشين تأترشهر