واهمه

 

چنان از دوريت من بي قرارم

 

كه گريه گشته شام شبهاي انتظارم

 

نترسم كز غم هجران بميرم

 

بترسم كز فرط گريه كور گردم

 

و روز وصل رنگ چشمانت نبـيـنم

خدای مهربون

هميشه آرزو داشت يك مداد آبي داشته باشه

 

كه بتونه دريا رو بكِشه .

 

امّا حالا خدا بهش يك جعبه مداد رنگي داده :

 

آبي ، زرد ، قرمز ، سفيد ، سبز . . .

 

مداد آبي توي جعبه مدادرنگي اون گم شده ومسئوليت

 

او چندين برابر شده .

 

چون حالا به غير ازدريا بايد همه دنيا رابكِشه .

 

حواست به آرزوهات باشه ، خدا خيلي زياد مهربونه .