روزي كه تو مي رفتي هوا گرم بود . خورشيد وسط آسمان مي درخشيد گلهايي كه در آخرين ديدار برايم آوردي ، پژمرد.
نمي دونم از گرماي زياد بود كه پژمرد يا از غم رفتن تو !
عصر يخي دوراني كه هوا سرد مي شه ، سرد ِ سرد . برف مي باره چهل روز و چهل شب . بدون هيچ وقفه اي همه جا سفيد پوش مي شه . ديگه نماي هيچ ساختماني را نمي توني ببيني . حتّي برجهاي بلند شهر هم تا كمر دربرف فرو مي رن . پارو مثل كيف دستي مردم مي شه ، هر كسي يك پارو دستشه . حتّي بچه هاي كوچك هم پاروهاي كوچك دست مي گيرن. هر جا كه مي خواي قدم بذاري بايد پارو كني . آدمها به قدري لباس مي پوشن كه فقط چشمهاشون پيداست .
بعضي ها كه چشمهاشون هم پيدا نيست . وقتي توي كوچه ها و خيابونها راه مي ري پاهات به شاخه هايي گير مي كنه . برفها را كنار مي زني و متوجه مي شي تا بلندترين شاخه درخت برف اومده و تو روي درختان ِ مدفون شده در برف راه ميري . مردم روي پشت بامها را پارو مي كنن واز روي پشت بامها رفت وآمد مي كنن . ديگه هيچ اتومبيلي روشن نمي شه . اتومبيلها در قالبهاي يخ مدفون شدند. سيني مي شه وسيله حمل ونقل آدمها . اگر مجرد باشي يك بشقاب استيل هم كفايت مي كنه و اگر عيال وار باشي بايد مجمع سوار بشين. بچه هاي كوچك با انگشتاي كوچيكشون كه از سرما سرخ شده كنگره هاي دور مجمع را مي گيرن و پدر هدايتشون مي كنه . عاشقها براي هم گل يخ مي برن و . . .
بعد از چهل روز وچهل شب برف قطع مي شه . سوز سردي همه شهر را در بر مي گيره به قدري سوز شديد مي شه كه صداي اون را از لابه لاي درزهاي خانه مي توني بشنوي . همه چيز يخ مي زنه . گربه ها توي كوچه ها در حال راه رفتن فريز مي شن . مردم نمي تونن از خانه ها شون بيرون بيان . سوخت تمام مي شه . مردم تخت خوابهاشون را تكه تكه مي كنند و پشت در وپنجره ها مي كوبن .
تكه هاي يخ از دودكش توي شومينه ها مي افته . مجبور مي شي بهترين كتابهات را براي گرم شدن بسوزاني . آتش ها خاموش مي شه . كبريتها تمام مي شه . شعله ها توي هوا يخ مي زنن . بچه ها ازفرط گرسنگي گريه مي كنن. اشكها شون قنديل مي بنده . دماسنج يخ مي زنه و نمي توني بفهمي كه چند درجه هوا سرد شده . شايد پنجاه شايد شصت شايد هم بيشتر همه تشنه و گرسنه اند . نيرويي براي شكستن يخها نمي مونه . درو پنجره ها از فشار يخ مي شكنه . برفها وارد خونه ها مي شن . خطوط تلفن يخ مي زنه و در حالي كه داري آخرين اخبار را درمورد برودت هوا مي بيني ، اون هم خاموش مي شه .لابه لاي انگشتان دست ِ آدمها ، پره هاي يخي شكل مي گيره .دورتا دور سقف خانه ها قنديل مي بنده آدمها با قنديلهاي تيز به جون همديگر مي افتند ، همديگر را مي كُشند و مي خورند . قلم دست مي گيري تا اين خاطرات يخي را بنويسي ولي جوهر قلم يخ زده و كاغذ چغر شده . درلابه لاي رگهاي مغز بلورهاي يخ پديد مي ياد . توي رگها به جاي خون ، يخ در بهشت جريان داره . فقط تعدادي آدمهاي عاشق قلبهاشون مي تپه . آدمها نشسته ، ايستاده ، خوابيده يخ مي زنن و مي ميرن . زنده ها آه مي كشن و خاطرات خوش گذشته را مرور مي كنن . امّا آه هم توي هوا منجمد مي شه. هر چه زمان بيشتر مي گذره قطر يخ آدمها بيشتر مي شه . تنها يك شمع ِ روشن توي خانه داري كه باخاموش شدن شمع عمر تو هم به پايان مي رسه . دوست داشتي در اين لحظات آخر دستانش را بگيري وبهش بگي كه هميشه عاشقش بودي . امّا بدنت از نوك پا تا گردن يخ زده . تنها مرور خاطرات خوش گذشته ، از انجماد مغزت جلوگيري مي كنه . امّا كم كم شمع هم خاموش مي شه براي آخرين بار اسمش را صدا مي زني ، امواج صدايت در هوا به بلوري يخي تبديل مي شه و روي صورتت مي افته . قنديلها بلندتر وبلندتر مي شن . سعي مي كني چشمانت را نبندي ولي تيزي قنديلها اجازه نمي دن . قطر يخ كه دور تا دور بدنت را پوشانده بيشتر وبيشترو بيشتر مي شه .
در شهر سكوتي بر پا مي شه همه جا وهمه چيز يخ مي زنه . حتّي قلبهايي كه روزي مي تپيدن .
تو برگشتي . بالاي سر ِ قالب يخي من نشستي و برايم گريه مي كني . اشك زلال تو از روي گونه هاي تب دارت به روي قالب يخ من مي چكه ، همون يك قطره اشك تا عمق يخ فرو مي ره وبه قلب يخي من رسوخ مي كنه .
يخ ِ من آب مي شه . زمين گرم مي شه صداي شكستن يخها را مي شه بشنوي . آدمها از توي قالب يخهاشون بيرون مي يان . درختها دوباره سبز مي شن . ماشينها حركت مي كنند . بخار از توي دودكش خونه ها بلند مي شه . شعله ها گرم مي شن گرمتر و گرمتر . درختها جوانه مي زنند و گلها يكي پس از ديگري از خاك بيرون مي آيند . آفتاب وسط آسمون شهر مي تابد ، گرمتر از هميشه .
من ، اشك را از روي گونه هاي خيس تو پاك مي كنم و تو مي خندي. شعله هاي گرم لبخند تو ، يخ ِ قلب من را آب مي كنه .
بوم بوم . . .
بوم بوم . . .
بوم بوم . . .
قلب من ، دوباره براي تو مي تپه .