دلشده

هرگاه  درخود گم شدي ودرديگري پيد ا شدي . . .

 

هرگاه  دردلدادگي انگشت نماي مردم شدي . . .

 

هرگاه  با آخرين نگاهش ، اولين غم شدي . . .

 

هرگاه  به خود آمدي و ديدي كه در آتش عشق ، شعله ور شدي . . .

 

هرگاه دلت مُرد وبا عشق دوباره زنده شدي . . .

 

بدان كه  دل شدي

 

 

بهانه تو

غم دوريت چه كم داشت ؟  زجفا وجور دوران 

 

كه سفر بهانه ات  شد ز براي دوري ما

 

دل كوچكم چه كم داشت ؟  ز شكوفه ي بهاران  

 

كه سفر بهانه ات  شد ز خزان اين بهاران

 

قلمم  زغم چه كم داشت ؟  ز شب فراق ياران  

 

كه سفر بهانه ات شد  كه قلم  زغم دهد جان

 

شب هجرت تو از من ، چه بسا سفر بنامند

 

همه كس خبر ندارد كه سفر بهانه ماست 

 

برو اي مسافر من  ، برو تو ، خدا به همرات

 

همه شعر من بهانه است  ز غم دوريت اي يار

 

فجر

جشنواره فیلم فجر  با اعمال شاقه

 

اگر مشتاق ديدن فیلم هستيد . بهتون توصيه مي كنم كه به هيچ وجه براي ديدن فيلمها اورجينال و تازه ساخت و بدون قيچي وزارت ارشاد به جشنواره فیلم فجر مراجعه نكنيد كه حتي فكرش را هم از سرتون بيرون كنيد .

از آنجايي كه سازمان محترم جشنواره فیلم فجر هيچ گونه هزينه اي جهت رفاه حال بينندگان عام خرج نمي كند شما به عنوان يك عشق ِ فیلم مجبوريد دو روز قبل از اكران فيلمها به سينماها مراجعه كنيد و دربه در به دنبال بولتن نه چندان دقيق اكران فیلمها باشيد . امّا متأسفانه يا خوشبختانه برنامه هنوز به سينما ها ارسال نشده يا چاپخانه دچار نقص فني بوده يا . . . ( فضولي نكنيد دليلش به هيچ وجه به شما مربوط نمي شه ) از گرفتن جدول صرف نظر مي كنيد تا اينكه بعداز سه روز متوجه مي شويد فيلمهاي خارجي بدون هيچ برنامه مشخصي اكران شده و پايان يافته . از ديدن فيلمهاي خارجي هم منصرف مي شويد تا بلكه درروزهاي آتي به ديدن فيلمهاي ايراني برويد. روز اوّل ِ اكران فيلمهاي ايراني به دليل اينكه بسيار ذوق زده و خوشحال هستيد مثل يك گوسفند دور خود

 مي چرخيد تا سينما وفيلم مورد علاقه خودرا پيداكنيد . روز دوّم كمي از ذوق زدگي شما كاهش پيدا مي كند و به سينما مراجعه مي كنيد . صف فیلم چيزي در حدود صدو پنجاه شصت نفري هست وشما نفر آخر هستيد .از آنجايي كه داراي اعتماد به نفس بالايي

 مي باشيد با غرور سرتان را بالا ميگيريد و آخر صف مي ايستيد . پس از يك ساعتي كه مي گذرد برف شروع به باريدن مي كند و شكم شما به قاروغورمي افتد . شكم و برف را بي خيال ميشويد . به سر صف مراجعه مي كنيد . مرد ميانسالي كه درون گيشه با چهره اي عبوس نشسته فرياد مي زند كه : (( فروش نداريم ، منتظر نباشيد . . .  اگر ميهمانها نيايند ( ميهمانها ! فضولي نكنيد  به شما هيچ ربطي ندارد كه ميهمانها چه كساني هستند ) فقط پانزده بليط مي فروشيم )) . از اينكه به جاي نفر صدو نوزدهم نفر صدو هجدهم هستيد به خود مي باليد . و اين خبررا به آخر صفي ها هم مي دهيد . نيم ساعت به اكران فیلم باقي مانده كه متوجه مي شويد كه فیلم به دليل عقب ماندگي ِ عوامل توليد به جشنواره نرسيده است . مهم نيست كه فیلم مورد علاقه اتان را نمي توانيد ببينيد چراكه در اين شرايط بايد در پوش چُدني بر روي علايق و احساسات خود بگذاريد . براي اينكه پس از چهار ساعت ايستادن در صف ، فیلم نديده به منزل برنگرديد به سراغ بازار سياه مي رويد .

بليط نيم ساعت قبل از شروع فیلم شش هزارتومان

يك ربع   پنج هزار تومان

ده دقيقه   چهار هزار تومان

شروع فیلم   سه هزار تومان

فیلم بدون تيتراژ ِ شروع   دوهزار وپانصد تومان

تيتراژ پاياني  هزار تومان

اينهم از بازار سياه . نگاهي به ساعت مي اندازيد دقيقاً پنج ساعت است كه معطل ديدن يك فیلم هستيد. درحاليكه تعداد زيادي از مابهتران راديديد كه با كارتهاي دعوت يا بليطهاي ميهمان وارد سالن سينما شدند . حتّي كودكان شش ، هفت ساله اي كه همراه با پدر ومادرهاشون براي خوردن چيپس و پفك وايجاد افكت هاي گوناگون درحين پخش فیلم هاي معناگرا ،  وارد سالن  سينما شدند و شما . . . ( خوب شايد شما عرضه ي ايجاد اين افكت ها را هم نداريد )خودتون به جهنّم چشمان مشتاقي را مي بيني كه پشت شيشه هاي درب سينما به داخل نگاه مي كنند . گويا در آن لحظه آرزويي جز ورود وجود ندارد. بعد از پنج ساعت تلاش ِ بي فايده دست از پا درازتر به سمت منزل بر مي گردي . ( آخي ،،، الهي ) در مسير برگشت مثل آدمهاي جن ديده مات ومبهوت به صفهاي طولاني مردم جلوي سينماها نگاه مي كني و با خود مي انديشي : آيا واقعا ً اين همه تماشاچي به عمق هنر در سينما پي برده اند ؟ يا جشنواره را بهانه اي براي ديدن فیلم قرارداده اند ؟

 

. . .  وخداوند عشق را آفرید

خداوند

 

          باران را براي خا ك تــشنه آفريد  ، تا سيراب شود .

 

           ستاره را براي ماه آفريد ، تا تنها نباشند .

 

           موج را براي ساحل آفريد ، تا هميشه در انتظار يكديگر باشند .

 

          خاك را براي ريشه آفريد ، تا در آغوش يكديگر باشند .

 

وخداوند

 

           تورا براي من ، ومن را براي تو آفريد  .

 

           تا تنها نباشيم . درانتظار يكديگر باشيم و مهر يكديگر را در آغوش گيريم

 

           و خاكهاي تشنه قلبمان را با شور عشق سيراب كنيم .

 

وخداوند

 

           چه زيبا عشق را آفريد .     

 

 

فکر تو

 

 

ساعت بالاي سرم تيك تيك مي كرد . منتظر بودم عقربه ثانيه شمار برسه روي دوازده و صداي زنگ ساعت بلند بشه و بكوبم توي سرش . چراكه نزديك به يك ساعت بود كه بيدار بودم و انتظار صبح را مي كشيدم . صداي زنگ ساعت هم مثل روزهاي قبل بود . تكرار مكررات . وقتي توي آشپزخانه مي چرخيدم و سعي

مي كردم با خوراكيها ، اسم صبحانه را از بودنم در آشپزخانه بر پيشاني ام حك كنم صداي راديو مزه صبحانه را مثل زهر ما ر توي حلقم تلخ كرد .

شنودگان عزيز اكنون به اين آهنگ باهم گوش مي دهيم :

بذار خيال كنم هنوز به فكرمي . . .

بذار خيال كنم هنوز وقت غروب به يادمي . . .

بذار خيال كنم هنوز هم دوستم داري . . .

بذار خيال كنم هنوز . . .

 

نه نمي خواستم خيال كنم . نمي خواستم توي اوهام دوباره گم بشم . اصلا ً دلم مي خواست امروز فكرو خيال را بي خيال بشم . راديو را خاموش كردم و از خونه زدم بيرون . سر چهارراه خيره به چراغ قرمز بودم با اينكه تصميم گرفته بودم امروز رويا وخيالات را كنار بگذارم ، چراغ قرمز منو به ياد قلب سرخي كه توي نامه قبلي ازش ياد كرده بود ، انداخت . هنوز چشمام از خيره شدن به نور قرمز قيلي ويلي مي رفت كه از ماشين جلويي دختر جواني پياده شد و لبخندي به همسرش زد . دستي براي هم تكان دادند و از هم جداشدند . تنها اين جمله روي كاغذهاي ذهنم شكل گرفت : جدايي !؟    لبخند !؟   مگه جدايي هم لبخند داره ؟

در محل كارم خيلي سعي كردم كه فكر نكنم ويا حداقل فكر كردنم را نشان ندم  . آخه اون روز خيلي بيشتر از ديگر روزها منتظر بودم . منتظر !؟ واقعا ً من منتظر چي بودم ؟ نه شايد انتظار نبود شايد انطباق ،‌ انطباق دادن روحيه خودم با اطرافيانم . چون من از بيست و چهار ساعت به غير از چهار ساعتي كه درخواب بودم ، تقريباً نوزده ساعت و پنجاه ونه دقيقه را در افكارم سير مي كردم . اون يك دقيقه هم تعلق داشت به آف تايمهايي كه به دلم  اختصاص مي دادم . چون به نظر من دل آدمها استراحت نمي خواست . دل خود به خود شارژ مي شد . مي دوني چه جوري ؟ يك نيرويي از توي آسمونها يا شايد بالاتر از آسمونها . حالا ما را چه به شارژ دل ؟ كلمه شارژ باعث شد نگاهي به گوشي موبايلم بندازم . بله حدسم درست بود. مثل هميشه دوباره شارژ نبود . توي ترافيك بهترين راه براي نگاه نكردن به بقيه ماشينها چك كردن اس ام اس هاي رسيده بود . كلي اس ام اس اومده بود.

شماره هاي عجيب وغريب كه بعضي آشنا و بعضي نا آشنا بودند . ولي اسمي كه دنبالش بودم را پيدا نكردم . دنبالش !؟ مگه من دنبال كي بودم ؟ نه بابا من كه دنبال او نبودم . فقط . . . فقط . . . فقط انگار بدم نمي اومد اسمش را روي گوشي موبايلم بخونم . توي همين افكار ضد ونقيض بودم كه گوشي خاموش شد . صبح اوّل صبح و پايان شارژ گوشي . ظاهرا ً موبايل هم كمكم كرد كه كمتر بهش فكر كنم .

غروب از محل كارم زدم بيرون . خيلي دوست داشتم شاد وخندان باشم . امّا هرچي سعي كردم به دنبال عاملش بگردم ، هيچ موردي پيدا نكردم . خسته تر از آن بودم كه به خانه برنگردم و استراحت نكنم . ديگه از ترافيك ماشين خبري نبود . ترافيك آدمها بود.درست مثل زنبورها همشون جلوي كندويي به اسم سينما جمع شده بودند و وزوز مي كردند . نگاهي به سر در سينما انداختم . بازيگري با چهره اي نه چندان دوست داشتني كه نيشش تا بنا گوش باز بود يا يكي ديگه كه خط گريم روي پيشوني اش درست مثل ماژيك قرمزي كه بچه اش روي صورتش نقاشي كرده بود جلوه مي كرد . يا اون دختري كه سعي مي كرد با آرايش زياد بازي بدش را پنهان كند . . .

جداً زنبور ها براي ديدن اينها به سينما مي رفتن ؟ مگه هيچ گلي توي اين شهر پيدانمي شه كه زنبورها روش بشينن ؟ من كه يك گل داشتم  ، هرچند خيلي از من دور بود . امّا خوب ،، بازهم به خودم غرّه شدم وگفتم : (( من يك گل دارم ، يك گل هميشه بهار )) اگه همه يك گل داشتن ، يك گل هميشه بهار ، ديگه زنبورها مجبور نبودن برن سينما .

آخ آخ يادم  رفت قرار بود فكرش را نكنم . آخه فكرش مثل سرنخ كامواست . سرش را بگيري قل مي خوره و مي ره  باز مي شه و . . . گربه ها خيلي كاموا را دوست دارن . ولي بعضي آدمها مي ترسن كه گربه باشن و كاموا بازي كنن . اونقدر به خودم فشار آورده بودم بهش فكر نكنم كه سردرد شدم توي همين سردرد به خودم تلقين مي كردم كه سردردم به خاطر فكر كردن به اونيست . به خاطر فشار كارو ترافيك و آلودگي هواست .

درخونه من و خرسي جلوي تلويزيون بوديم و با نگاههاي بي رمق و خسته تلويزيون نگاه مي كرديم . چشماي خرسي دكمه اي بود . برق مي زد ولي چشماي من ، عين چمنهاي پاركهاي پائين شهر شده بود . روبه خزون بود . ولي او هميشه بهم مي گفت چشم مخملي . فكرش را بكن چشم ِ مخملي ! مثلا ً مردمك چشم از جنس پارچه مخمل سبز باشه . . . حالا احساس مي كردم پُرزهاي مخمل چشمام از بين رفته حالا جنس چشمام عوض شده . شده ساتن براق . چون توش پُر از اشكه . اشك ؟ من كه اهل گريه نبودم . چه مرگم شده ؟ خودم هم نمي فهمم . ولي هر چي باشه به خاطر فكر كردن به اونيست . اصلا ً به خاطر فكركردن نيست . من كه امروز فكر نكردم امروز كه خيلي سعي كردم به فكرش نباشم . نه ، نه . . . احتمالاً آلودگي هوا بوده . يا شايد تلويزيون . نور تلويزيون توي تاريكي اتاق ، آره احتمالا ً همينه . راستي زنبور ها چه جوري توي كندوي تاريك فیلم مي بينن ؟

نيمچه چرتي زدم وقتي پلكهام را باز كردم خرسي هنوز داشت تلويزيون نگاه مي كرد. آخه اونكه چشماش ساتن نشده بود . رفتم توي آشپزخانه حوصله درست كردن شام رانداشتم . در يخچال را باز كردم هنوز شكلاتي كه برايم فرستاده بود توي يخچال بود . دلم مي خواست بخورمش . ولي ، حيف بود . آخه خودش كه نبود حداقل شكلات سمبلي از او بود .  بي خيال شدم . شكلات را برداشتم . براي اينكه بهش فكر نكنم كاغذ شكلات  را باز كردم . اوّل مردد بودم ولي يكي توي كلّه پوكم مي گفت : بخور ، بخور كه فراموشش كني . شكلات ها را با ولع ، دوتا دوتا پرت مي كردم توي دهنم . لپم پُر شده بود . همه را يك جا خوردم . جعبه مقوايي شكلات را دردست گرفتم و اومدم روي مبل ولو شدم . مثل يك پسر بچه نادون دو لپي شكلات مي خوردم .جعبه توي دستم بود خرسي با تعجب نگاهم مي كرد . فكر كنم با خودش گفت : احمق ! پسره از فرط عشق ديوونه شد ه . نمي تونستم حرف بزنم ولي توي ذهنم جوابش را دادم : احمق اون چشماي براقته . عاشق هم خودتي من نه فكر مي كنم نه عاشقم .

شكلات را مي خوردم ولي جعبه اش را كه نمي تونستم بخورم ، واي بد شد اگه نتونم جعبه اش را بخورم دوباره بهش فكر مي كنم . چشمهامو بستم . دولپي مشغول نشخوار كردن  افكار بودم . تلفن زنگ زد ،عُمراً بتونم جواب بدم . بايد زود شكلاتها را بخورم وبعدش يك فكري براي جعبه اش بكنم . نمي خوام بندازمش توي آشغالها . آخه مي ترسم يكي از رفتگرهاي محل ببينه و بفهمه كه من بهش فكر ميكنم . خيلي بد مي شه اون وقت همه جا مي پيچيد كه من بهش فكر مي كنم . تلفن همچنان زنگ مي زد . چشمهامو بستم . بازم شدم همون پسر بچه نادون چون فكر مي كردم اگه چشمهامو ببندم  نمي شنوم . پلكهام و روي هم فشار دادم تا كمتر بشنوم حاضر نبودم جعبه شكلات را از توي بغلم كنار بذارم و بادستام گوشهام را بگيرم . پيغام گير تلفن صداش بلند شد :لطفا ً پس از شنيدن صداي بوق پيغام خودرا بفرمايئد . . . .

صداي او پشت خط به شيريني شكلاتها بود . گفت :  (( سلام عزيزم ، خيلي به فكرت بودم . گفتم يه حالي ازت بپرسم . به هر حال مواظب خودت باش. . .  شب به خير . ))

چشمهامو باز كردم . حالا ديگه پُرزهاي مخمل چشمام دوباره برگشته بود . من دوباره چشم مخملي بودم . بايك قلب شكلاتي . خرسي از خنده غش كرده بود . ومن به طرف تلفن دويدم . واي دير شده بود . او تلفن را قطع كرده بود ولي صداي او هنوز توي ذهنم مي پيچيد . امروز خيلي سعي كردم بهش فكر نكنم . امّا اوهمه زحتمهاي منو به باد داد . ديگه نمي خواستم تلاش كنم . همون بهتر كه زحمتهام به باد رفت . آخه هيچي مثل فكركردن به تو براي من شيرين نيست . حتّي اين شكلاتها  .