كودكي ديدم بادبادك به هوا پَر مي داد .

 

زير لب ميگفت به خدا :

 

اي خدا برسد بادبادك من به ابرها يا كه به ماه و بيارد با خود

 

بالشي از پنبه ابر يا شهابي از نوراني ماه .

 

عاشقي ديدم كه از درد فراق سرسجاده ي دعا شكوه مي كرد به خدا .

 

ماه پشت نگاهش خيس شد .

 

 باخود گفت : مي رسد صدايم آيا به خدا ؟

 

تاكه پژواك صدا بيارد با خود مژده ديدن يار .