دل مي رود ز دستم صاحبدلان خدا را

                                                                      دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا

 

يكي بود ، هيچ كس نبود . غير از خداي مهربون . روزي يا شبي يا نيمه شبي يا شايد هم دَم غروبي ، خداوند انسان را آفريد . امّا من گمان مي كنم خداوند انسان را در شب آفريد . زير نور مهتاب آن هنگام  نه گرمايي بود و نه عطشي . در حقيقت داستان انسان از آنجايي شروع شد كه خداوند از تكه گِل سفت شده اي انسان را خلق كرد. خدا هر چقدر صبر كرد گِل انسان خشك نشد و انسان هيچ حركتي نكرد و درست مثل يك تكه گِل بي خاصيّت به زمين ِ خدا چسبيده بود . خداوند گِل را فوت كرد تا بلكه زودتر خشك بشه . و بدين گونه بود كه خداوند از روح خود در انسان دميد . گِل انسان خشك شد ، انسان روح وجان گرفت ، بيدار شد. او مي ديد ، مي شنويد ، لمس مي كرد . انسان شاد و راضي در بهشت خدا زندگي مي كرد . همه ي شادي و سرزندگي از همان فوت ِ خدا بود . انسان هر شب ماه را نگاه مي كرد و دعايش مي كرد . او زندگي اش را مديون ماه بود . چراكه انسان مي دانست اگر خداوند او را در روز مي آفريد گرماي خورشيد گِل او را خشك مي كرد و خداوند هيچ گاه او را فوت نمي كرد و آن وقت انسان . . .   امّا حالا ديگر انسان تنها يك گِل خشك وبي خاصيّت نبود . او يك نفس ، يك فوت بود كه همه چيز را مي ديد و احساس مي كرد. همه چيز ، حتّي آنهايي را كه نمي ديد ، مي ديد . زمان گذشت و گذشت . انسان دوّم وارد زندگي انسان اوّل شد . انسان دوّم يك سارق بود . يك سارق بي تقصير . بعضي سارقها دست توي كيفت مي كنند ، بعضي ها دست توي جيبت مي كنند  بعضي ها دست توي كالسكت مي كنند بعضي ها دست توي مقالت مي كنند وبعضي ها هم دست توي دلت مي كنند .  انسان دوّم از همون دسته آدمهايي  بود كه دست توي دلت مي كرد . گشته بود و گشته بود دست توي دل خيلي از آدمها برده بود ولي چه فايده ؟  دست خالي برگشته بود . تا اينكه روزي يا شبي يا نيمه شبي ويا شايد هم دَم غروبي نگاهش به دل انسان اول افتاده بود . حجم زيادي از دل او را فوت اشغال كرده بود . او هم كه مدّتها دنبال اين چنين  دلي مي گشت فوت را برداشته بود . بيچاره انسان دوّم بي گناه و بي تقصير بود . وقتي خدا داشت انسانها را فوت مي كرد كه زودتر خشك بشن ، او عجله كرده بود و زودتر از جايش بلند شده بود . اين بود كه در اين زمينه كم نصيب بود و فوت خيلي كمي توي دلش داشت . هنوز هم اگر توي چشمانش نگاه مي كردي مي فهميدي كه كاملا ً خشك نشده ، هنوز يكمي گِلي بود . به همين خاطرفوت انسان اوّل را برداشته بود .

انسان اوّل و انسان دوّم باهم دوست بودند .انسان اوّل به قدري در چشمان انسان دوّم ريز شده بود كه اصلا ً متوجه ربوده شدن فوتش نشده بود . او روز وشب كارش اين شده بود كه توي چشمان انسان دوّم خيره بشه . چراكه توي چشمان او دنبال فوت خدا مي گشت . خيلي دوست داشت ببيند كه او چقدر توي چشمانش فوت داره . نگاهش مي كرد ، بهش فكر مي كرد ، باهاش حرف مي زد ، خوابش را مي ديد . . . ولي هيچ وقت توي چشمان او فوتي پيدا نمي كرد ، هيچ وقت . او دنبال چيزي بود كه نبود . بعد از مدّتي انسان اوّل ديد كه از چشمانش اشك مي ريزه ، صداي تپشهاي قلبش را شنيد ، ديد كه وقتي پلكهايش را روي هم مي گذاره عكس دوتا چشم را مي بينه . صداي نفسهايش راشنيد و  . . .  اوّل فكر كرد به آنفولانزاي حسّي مبتلا شده ولي بعد متوجه شد كه چيزي سرجايش نيست . در طي يك پلك به هم زدن فهميد انسان دوّم سارق چيره دستيه . فوت خدا سرجايش نبود . آن وقت بود كه توي چشماي انسان دوّم مي شد فوت راكامل ديد . ديگه فوت خدا توي دل انسان دوّم بود . انسان اوّل بي قرارشد ،، بي تاب شد ،، شبها خواب نداشت و روزها آرامش . هزاران مرتبه براي انسان دوّم نامه نوشت تاشايد فوت را به او بر گردونه . هزاران مرتبه با هاش حرف زد . حتّي براش هديه خريد تا شايد فوت را برگردونه . امّا انسان دوّم نه حرف  ، نه هديه  ، نه هيچ  چيز ديگري را با فوت خدا عوض نمي كرد . او تازه به چيزي رسيده بود كه نرسيده بود .

حالا سالها از از اون اتّفاق مي گذره و آن دو تا انسان همچنان در پي فوت خدا به دنبال يكديگرند . انسان اوّل هر با به عكس انسان دوّم نگاه مي كنه دلش مي خواد فوت را از چشمان او پس بگيره ولي فوت تا عمق وجود انسان دوّم فرورفته و دستان انسان اوّل بهش نمي رسه .

ولي يكبار شنيدم كه انسان اوّل به انسان دوّم  مي گفت : من فوت را آسان به تو دادم ولي سخت به دست مي آورم . (( كه عشق آسان نمود اوّل ولي افتاد مشكلها ))

وانسان دوّم در جوابش گفت : شايد روزي يا شبي يا نيمه شبي يا دَم غروبي كه خدا تورا آفريد ، فوت را براي من در تو دميد .

 

گويا خداوند من را براي تو آفريد .